قدسيّه ، كه فصل سوم كتاب قواعد العقايد ، و توضيح استدلالى عقايد اهل سنّت است ، در بحث از صفات بارى ، و در اصل ششم كه متكلّم بودن خداوند است ، غزّالى مىنويسد :
خداوند متكلّم به كلام است كه وصفى قائم به ذات او و از جنس صوت و حرف نيست بلكه همچنان كه وجودش مانند وجود ديگران نيست ، كلامش هم مانند كلام ديگران نيست و كلام در حقيقت جز كلام نفس نيست و اصوات كه بريدهبريده مىشوند و به صورت حروف در مىآيند براى آنند كه از آن كلام درونى حكايت كنند همچنان كه گاهى حركات و اشارات آدمى هم حاكى از آن است . اين مطلب ساده را پارهاى از شاعران جاهل فهميدهاند اما برخى از كوردلان و ابلهان هنوز درنيافتهاند . يكى از شاعران مىگويد :
انّ الكلام لفى الفؤاد و انّما * جعل اللّسان على الفؤاد دليلًا
( اصل كلام در دل است و زبان حاكى از دل است ) و اگر عقل كسى مانع او از گفتن اين سخن نشود كه : زبان من حادث است امّا قدرت حادث من هر چه در آن مىآفريند قديم است ، طمع خود را از عقل او ببر و با او ديگر سخن مگو و هر كس نفهمد كه قديم چيزى است كه مسبوق به چيز ديگر نباشد و در بسماللَّه ، باء قبل از سين است ، و لذا سين متأخر از باء نمىتواند قديم باشد ، به چنين كسى ديگر اعتنا مكن چون خداوند را در دور كردن و راندن پارهاى از بندگان سرّى و حكمتى است . . . 165
بحثهاى كلامى را پشت سر مىگذاريم تا به مواردى از توافقهاى شگفتانگيز فيض و غزّالى برسيم . اقوال و قصصى در احياء علومالدّين هست كه آدمى باور نمىكند كه مقبول ملّا محسن كاشانى افتاده باشد ، معالوصف آنها را در المحجّة البيضاء حاضر و مكتوب مىيابد . از آن جمله است قصّهاى كه غزّالى در كتاب آداب