منها تنّعمه بمرّ بلائه * و سروره فى كلّ ما هو فاعل . . .
( خود را مفريب . عاشق صادق نشانههايى دارد . و محبوب براى او تحفههايى مىفرستد . يكى از آن نشانهها اين است كه به بلاى معشوق دلشاد است ، و هر چه او مىكند مىپسندد . منع او ، عطيهاى است براى عاشق و فقرانگيزى او اكرام و نيكى است . . . )
و آن گاه در باب رضا و ايثار و مقدم داشتن كام معشوق بر كام خويش و « مرحبا گفتن به بلاى حبيب » ، قصّهء عاشقان مجازى را مىآورد تا معلوم كند كه رتبهء عاشقان حقيقى ، در رضا و ايثار ، بسى برتر و خردگوارتر است . و به قول سعدى :
چو عشقى كه بنياد آن بر هواست * چنين فتنهانگيز و فرمانرواست
عجب دارى از سالكان طريق * كه باشند در بحر معنى غريق
شب و روز در بحر سودا و سوز * ندانند ز آشفتگى شب ز روز
چنان فتنه بر حسن صورت نگار * كه باحسن صورت ندارند كار
مىنويسد :
آنكه طعم عشق را نچشيده است عجايبش را نمىشناسد ، عاشقان عجايبى دارند بسى برتر از آنچه وصف كرديم . از عمروبن الحارث رافعى آوردهاند كه گفت : در مجلسى بودم نزد دوستى . و با ما جوانى بود عاشق كنيزكى آوازهخوان . آن كنيزك هم در مجلس حاضر بود . قضيب را برگرفت و اين آهنگ را بخواند :
علامة ذلالهوى على العاشقين البكاء * ولا سيما عاشق اذالم يجد مشتكى
( گريه عاشقان ، خاصه عاشقانى كه جايى براى شكايت نيابند ، نشان آن است كه سخت مقهور عشق شدهاند )
آن جوان گفت : نيكو گفتى بانوى من . اجازه مىدهى بميرم ؟ گفت :