است . چرا كه در افعال اضطرارى هم ، هم خرد داورى مىكند و هم اراده مىجنبد تا فاعل كارى را انجام دهد . و فىالمثل در برابر اشتلم و تهديد دزدى مسلّح ، هم عقل مىپسندد و هم اراده و قدرت روان مىشوند تا آدمى ، بر خلاف رضاى خويش ، دست از مال خود بشويد و آن را به دزد بسپارد . چنين بخششى هم مسبوق به حكم عقل است هم اراده ، و با اين همه اختيارى نيست . چرا كه رضامندانه نيست و فعل جبرى ( در تقابل با فعل اضطرارى و اختيارى ) اصولًا فعل خود آدمى نيست . بلكه فعل فاعل ديگرى است كه بر دست شخص جارى مىشود مانند آنكه پاى كسى را بگيرند و او را كشانكشان از اتاق بيرون ببرند . خداوند هم فاعل بالرّضا است و رضاى او عين ذات اوست و بدين معنا مختار است . ملايك نيز مختارند اگرچه هيچ كدام تردّد در فعل ندارند . غزّالى نيكو مىانديشيد كه فعل اختيارى مسبوق به تردّد ، با فعل ارادى بىتردّد ، تمايز ماهوى ندارند . امّا از اين نتيجه مىگيرد كه هر دو اجبارىاند ، در حالى كه نتيجهگيرى درست آن بود كه بگويد مسبوقيّت به تردّد ، شرط لازم و كافى براى مختارانه بودن فعل نيست . و آنكه شرط لازم و كافى است رضاى فاعل است و بس . آنچه را كه وى گاهى جبر ناميده ، به بيان فلسفىتر و دقيقتر بايد ضرورت ناميد . و ميان جبر و ضرورت و ميان بىجبرى ( اختيار ) و بىضرورتى ( صدفه ) فاصله بسيار است . همهء افعال آدمى ، به حكم اصل اصيل عليّت ، ضرورىاند امّا همهء آنها جبرى يا اضطرارى نيستند ، و فعل خواه مسبوق به رضاى فاعل باشد خواه نباشد ، در هر دو حال ، معلول عللى است كه به حدوث آن ضرورت مىبخشند . اختيار و جبر با عليّت نسبت مساوى دارند و افعال اختيارى و جبرى به يك اندازه به اصل علّيت محتاجند . همچنان كه پيروزى و شكست در جنگ هم از اصل عليّت سهم مساوى مىبرند و آن اصل ، هيچ كدام از آن دو را بيشتر اقتضا نمىكند ! شايد آنكه بيش از همه چيز ، در بحث جبر و اختيار راهزنى و آشوب آفرينى مىكند تعبير ناصواب « آزادى اراده » است . كسانى ، از پيشينيان و امروزيان ، همواره در پى اين بودهاند و هستند كه در جايى ارمغانى از آزادى براى اراده بياورند ، مگر بدين حيله اختيارى هم نصيب آدميان نوميد گردد و نينديشدهاند كه هيچ موجودى نمىتواند از مقوّمات وجودى و ماهوى خود فارغ آيد چرا كه در
فيضنامه ( فارسى ) — صفحة 520
مساهمون: محسن ناجي نصرآبادى
ص٥٢٠