نمىكنى و نمازى نمىخوانى و تيرى نمىافكنى مگر اين كه خداوند مىافكند . اين حقّ صريحى است كه بر ارباب قلوب ، آشكارتر از مشهودات حسّى ، مكشوف افتاده است . . . 156
دانستن چنين حقيقتى ، به عوض « عجب » خضوع و سپاس و ترس از زوال نعمت را در دل آدمى مىنشاند . خداوندى كه بىاستحقاق و بىسبب به آدمى نعمتى مىدهد ، چه امان و ضمانى هست كه بىسبب آن را نستاند ؟ اگر « داد حق را قابليّت شرط نيست » سلب حق هم بى چون و بى شرط است .
آدمى اگر به كافران و فاسقان بنگرد كه بىهيچ گناهى از نعمت ايمان محروم ماندهاند ، بر خود مىلرزد و با خود مىگويد آنكه بىجنايت محروم مىكند و بىوسيله مىبخشد ، چه پروايى دارد كه آنچه را بخشيده باز پس گيرد ؟ بسا مؤمنان كه به ارتداد افتادهاند و بسا مطيعان كه گرفتار فسق آمدهاند و به سوء خاتمت مبتلا شدهاند . چنين آدمى ممكن نيست ديگر اسير عجب گردد . 157
قطعهء اخير كه آشكارا از جفاى معشوق و معبود سخن مىگويد ، و عاشقان زردروى را به وفا دعوت مىكند چرا كه « بر شاه خوبرويان واجب وفا نباشد » و بر كنگرهء عرش او « سرهاى بريدهء بسيار بىجرم و جنايت » نشان مىدهد چنان رايحهء شديد اشعريّت ، و بىاعتنايى به حسن و قبح عقلى ، و خودكامه بودن مطلق خداوند از آن بر مىخيزد كه فيض كاشانى كه در بقيّت مسير غزّالى را همراهى مىكند و با همه توان مىكوشد تا عجب را در پاى بمالد ، در اينجا مىايستد ، و بىهيچ دو دلى آن قطعه را از دفتر المحجّةالبيضاء حذف مىكند . از اين شگفتتر خبر دل آزارى است كه غزّالى در كتاب الخوف و الرّجا در باب خوف از خداوند مىآورد كه خداوند به داود ( ع ) وحى كرد كه
چنان از من بترس كه از درندهاى هار مىترسى . اين مثال معناى
فيضنامه ( فارسى ) — صفحة 515
مساهمون: محسن ناجي نصرآبادى
ص٥١٥