پيامبر ( ص ) در دست نداشتند و لذا در حكم حوادث بسيارى ، به دليل فقدان نصّ ، در مىماندند و ناچار به رأى و قياس و اصول خود ساخته متوسّل مىشدند و چندان در تكيه بر رأى و ظنّ و تفريع فروع بيهوده افراط كردند و اختلافات ويرانگر و شريعتشكن پديد آوردند كه سلاطين ناچار شدند سدّ باب اجتهاد كنند تا بيضه اسلام از تلف مصون بماند و اين در حالى است كه خداوند مىفرمايد :
« إِنَّ الظَّنَّ لا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً »
154 ، و امام على ( ع ) توصيه مىكند كه : « يا معشر شيعتنا و المنتحلين ولايتنا ايّاكم و اصحاب الرأى فانّهم اعداء السّنن . »
و چون علما و صوفيان عامّه را معرفت امام و علم به حلال و حرام و فرائض احكام ، چنان كه بايد دست نداد ، در درياى بدعت و ضلالت غرقه شدند و در بيابان حيرت و جهالت سرگردان ماندند . . . و لذا ما بيشتر آنچه غزّالى از گفتار و رفتارشان در اين كتاب آورده ، و حجّت بودنشان محتاج سماع ( از معصوم ) است به دليل بىفايده بودن كنار نهاديم . 155
فيض نه تنها در كتاب قواعد العقايد ، كه در جميع كتب ديگر احياء علوم الدّين هوشيارانه كوشيده است تا اگر آثارى از اشعريّت در كلام غزّالى ديده مىشود بزدايد و در المحجّة البيضاء نياورد ، يا اگر مىآورد آن را بىپاسخ نگذارد . شايسته است به پارهاى از آنها در اينجا اشاره كنيم :
غزّالى در كتاب ذمّ الكبر و العجب ، كتاب نهم از ربع مهلكات ، براى درمان اجمالى عجب ، به ياد معجبان مىآورد كه خودپسندى و خودبينى و فرحناكى به ورع و عبادت و حسن خلق و زيبايى و نيرومندى خويش وقتى رواست كه وجود آدمى و اعمالش از آن خود باشد . امّا آنكه سراپا مملوك و مسخّر و متّكى به غير است چه جاى آن است كه از نيكى و رفعت و كرامت خويش بلافد و بنازد و سر از پا نشناسد ؟ حقّ ناب اين است كه :
تو و قدر و اراده و حركتت همه مخلوق و مخترع خداونديد و عملى