جامهء خود را تكاند و هيچ نگفت . به او گفتند چرا آنان را نهى و عتاب نمىكنى ؟
پاسخ داد : كهاى نفس ، من در خور آتشم ز خاكسترى روى در هم كشم ؟ ! و اويس قرنى را كه كودكان مىآزردند و به او سنگ پرتاب مىكردند ، به كودكان مىگفت مرا با سنگريزه بزنيد تا پايم خونين نشود و از نماز باز نمانم ؛ و كسى به دنبال احنف بن قيس روان بود و او را دشنام مىداد و احنف پاسخ وى را نمىداد . نزديك محلّه كه رسيدند ، احنف به او گفت : اگر هنوز چيزى در دل دارى همين جا بگو تا سفيهان سخنت را نشنوند و تو را نيازارند . و زنى به مالك بن دينار گفت : اى رياكار . مالك گفت : آفرين ! اسم مرا كه اهل بصره گم كرده بودند تو پيدا كردهاى . و يحيى بن زياد حارثى غلام بدخويى داشت . گفتند : چرا رهايش نمىكنى ؟ گفت : تا از وى حلم بياموزم . 120
همچنين است پارهاى از اقوال و حكايات وارده در كتاب المحبّة و الانس و الرّضا ، از ربع منجيات . غزّالى در اين كتاب در فصل « جملة من حكايات المحبّين » مىگويد : خواستاران ولايت الاهى براى وفاى به شروط آن ، خود را به نهايت درجهء پستى و خوارى مىافكنند و آن گاه حكايتى را كه در كتاب رياضةالنفس از ابوعثمان حيرى آورده ، در اينجا از ابنالكريبى ، استاد جنيد بغدادى ، مىآورد كه به دعوت كننده مىگويد من بيست سال نفس خود را رياضت دادم تا اينك مانند سگ شده است كه وقتى او را مىرانند مىرود و چون براى او استخوانى مىافكنند باز مىگردد و از همو نقل مىكند كه گفت در محلّهاى مىزيستم و مردم مرا به صلاح مىشناختند و اين دل مرا مشوّش مىكرد . روزى به حمام رفتم و جامهء فاخرى را دزديدم و بر تن كردم و جامهء وصلهدار صوفيانه خود را بر روى آن پوشيدم و از حمام بيرون آمدم و آهسته آهسته گام برمىداشتم كه مردم رسيدند و مرا گرفتند و مرقّع مرا كندند و لباس فاخر را از من ستاندند و مرا سيليهاى بسيار زدند و از آن به بعد به نام دزد حمّام معروف شدم و دلم آرام شد . و نيز يكى از اعيان بسطام كه
فيضنامه ( فارسى ) — صفحة 492
مساهمون: محسن ناجي نصرآبادى
ص٤٩٢