در حالى كه غزّالى ، در مواضع چندى آشكار كرده است كه در تفحص گوهر حيات دنيوى و مقوّمات آن ، روزها را با سوزها همراه كرده و در كشف راز معيشت مردم و رشتههاى نامرئى غفلت كه بر دست و پايشان پيچيده است ، كاميابتر بوده است .
نيكوست كه در پايان اين مبحث غزلى غزّالىمآب از فيض را بياوريم كه در آن بر فقيهان و واعظان و صومعهداران ، يكسان تاخته و از همه روى برتافته است :
اين فقيهان كه به ظاهر همه اخوان هماند * گر به باطن نگرى دشمن ايمان هماند
جگر خويش و دل هم ز حسد مىخايند * پوستين بره پوشيده و گرگان هماند
تا كه باشند در اقليم رياست كامل * در شكست هم و جويندهءنقصان هماند
واعظان گرچه بليغاند و سخندان ليكن * گفتن و كردن اين قوم كجا آن هماند
آه از اين صومعهداران تهى از اخلاص * كز حسد رهزن اخلاص مريدان هماند
2 ) تصوّف
الف . نقد جهل و غرور صوفيانه
بى هيچ ترديد ، غزّالى يك صوفى داناست . وى پس از آنكه مذاهب فيلسوفان و باطنيان را مىآزمايد ، به تصوّف روى مىآورد و با خواندن كتاب قوتالقلوب ابوطالب مكّى و كتب حارث محاسبى و آثار جنيد و شبلى و بايزيد و ديگران ، خويشتن را به دنياى اين پاكان نزديكتر مىكند و چون مىبيند كه كار به علم تنها بر نمىآيد ، ده سال تمام به خلوت و رياضت و مجاهدت با نفس و تهذيب درون مىپردازد و « حقايقى در اين دوران بر او مكشوف مىگردد كه به شماره در نمىآيد » .