گويى در اينجا ميان دو معناى علم تمييز نهاده نشده است : علم به معناى معرفتهاى حقّ و صحيح ، و علم به معناى دستگاهى از دانستههاى سامان يافته و روشمند و موضوعدار . فقه عامّه يا طبيعيّات فلسفه اگر علم به معناى اوّل نباشد ، علم به معناى دوم كه هستند و همين كافى است تا در اقسام علوم درآيند و قابل آموختن گردند .
درست مانند گزاره است كه اعمّ از كاذب و صادق است . نمىتوان با تكذيب گزارهاى آن را از گزاره بودن هم صادق دانست .
مىرسيم به سخن مهمّ فيض در باب « منزلت فقه » ، كه آموزگار علم « مقربات و مبعّدات » است . برهان وى اين بود كه فقه طاعت و معصيت را مىشناساند و اين شناخت ، شرط عمل به واجبات و اجتناب از محرمات است كه آن شرط صفاى دل و آن هم شرط تقرّب به خداوند و فتح ابواب ملكوت است و لذا مىبايد در عداد علوم اخروى درآيد و از مقدّمات واجب سلوك و تخلّق به اخلاقاللَّه شمرده شود .
به ياد داريم كه غزّالى نيز مقدّم بودن و ضرورى بودن فقه را براى سلوك اخلاقى و عرفانى انكار نمىكرد . امّا آن را از جنس حراست كاروانى مىدانست كه به قصد حج روانهء حجاز است . كاروانيان تا از راهزنان ايمن و آسوده خاطر نباشند كجا مىتوانند به كعبه برسند ، يا در فرض رسيدن ، كجا مىتوانند خالصاً دل به عبادت ربّالارباب بسپارند و از ماسواى او بپردازند . كار فقيه تا آنجاست كه به سلطان بياموزد تا دست راهزنان را ببندد و غبار فتنه و آشوب را بنشاند ، و خصومت متخاصمان را فيصله دهد و شهر را از غوغائيان و مفسدان و ملحدان بپيرايد . تا عابدان و پارسايان و سالكان طريق آخرت ، فارغ از ماجراى بيرون ، به دفع دشمن درون روى كنند ، و رها شده از پيكار خلق ، گريبان خود را از چنگال شيطان نفس به در آورند و سلم درون را بر سلم بيرون بيفزايند و خصم باطن را همچون خصم ظاهر زندانى كنند .
پس فقيهان ، كوچكترين شرط از شروط سلوك طريق آخرت را فراهم مىآورند و نه بيشتر ، چرا كه كاروانيانى كه از راهزنان عرب ايمناند بسا كه باز هم به كعبه نرسند
فيضنامه ( فارسى ) — صفحة 456
مساهمون: محسن ناجي نصرآبادى
ص٤٥٦