پس از آن به ارشاد و الهام الهى به عيب خود واقف شده و به تربيت نفس خويش همّت گماشته است . 57
در مطاوى كلمات غزّالى نكتهء ديگرى هم در باب علم فقه هست كه از آن نمىتوان گذشت ، و آن اين كه وى طبّ را علمى مىداند كه بيمار ، حتّى در تنهايى بدان محتاج است . يعنى حتّى اگر خداوند جز يك مخلوق نيافريده باشد و او هم بيمار شود ، او را از علم طبّ چاره نيست .
امّا فرق فقه با طبّ اين است كه آدمى اگر تنها باشد چه بسا كه مستغنى از آن باشد لكن وى را چنان آفريدهاند كه نمىتواند تنها زندگى كند . . . 58
حالا معلوم مىشود غزّالى كه در مقدّمه كتاب احياء علومالدّين از « طبّ قلوب و ارواح » سخن مىگويد پيداست كه اين طبّ روحانى را كه متضمّن ذكر مهلكات و منجيات است ، حتّى براى آدميان بريده و تنها هم ناگزير مىداند و لذا آن را برتر از فقه دنيا مىنشاند و چنين است كه علم فقه در كنار ديگر علوم شرعى ، چنان منزلت نازلى مىيابد .
اعتنا نكردن به رخصتهاى فقهى و نظر كردن به فتواى دل و حذر كردن از ارتكاب اعمال مباحى كه خارخارى در دل مىافكند و آن را مىفشارد و مىرنجاند ( حزّ از القلوب ) ، دنبالهء منطقى اين نگرش است . در كتاب آداب السّفر داستان ابن مبارك آمده است كه مركبى را براى سفر كرايه كرده بود و آمادهء سفر بود . كسى به دو رسيد و نامهاى به او داد تا به مقصد برساند . ابنمبارك گفت باش تا از صاحب مركب اجازه بگيرم . چون در شرط من با وى حمل اين نامه نيامده بود . غزّالى مىافزايد :
ببين كه ابنمبارك چگونه راه ورع را پيمود و به سخن فقيهان التفات
فيضنامه ( فارسى ) — صفحة 452
مساهمون: محسن ناجي نصرآبادى
ص٤٥٢