نفاق است ، امّا اينان آن را زشت نمىشمارند و از آن در شگفت نمىشوند . 27
همچنين در باب سوم از كتاب العلم ، در مقام بيان « علّت اشتباه علوم مذموم با علوم شرعى » غزّالى پنج لفظ را ذكر مىكند كه در فرهنگ مسلمين معانى تازهاى يافتهاند و ديگر مطابق مراد سلف صالح به كار نمىروند . اين پنج لفظ عبارتند از :
فقه ، علم ، توحيد ، تذكير ، و حكمت .
مىگويد امروزه فقه را از معناى گستردهاش به در آوردهاند و آن را در خانهاى تنگ افكندهاند كه همان معرفت به فروع غربيه و علل دقيقشان و پرگفتن دربارهء آنها باشد و هر كه اينها را بهتر بداند و در آنها غور و تعمّق بيشتر كند فقيهتر شمرده مىشود . در حالى كه در عصر نخستين اسلام ، واژهء فقه را بر علم طريق آخرت و معرفت آفات نفس و اعمال تباهىزا و بهتر فهميدن حقارت دنيا و بيشتر رغبت ورزيدن به نعيم آخرت و بيشتر ترسيدن از خدا اطلاق مىكردند و آيهء
« لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَ لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ »
گواه آن است نه فروع طلاق و لعان و اجاره و ارث كه صرف غوطهور شدن در آنها ، نه تنها خشيت نمىآورد كه آن را مىستاند و در نظر حسن بصرى ، فقيه كسى است كه به دنيا بىرغبت باشد و به آخرت ميل كند ؛ بصيرت در دين و مداومت بر عبادت خدا و خويشتندارى از افتادن در اعراض و نواميس و اموال مردم و خيرخواهى براى مسلمين ، صفت و پيشهء او باشد . و چنان كه ديده مىشود وى هيچ جا ، حفظ فروع فقهى را از اوصاف فقيه نمىشمارد . لكن از آنجا كه فقه به معناى علم باطن و عمل بدان ، پيچيده و دشوار است و حكومت و رياست و جاه و مال هم براى كسى نمىآورد ، شيطان با شيطنت تمام ، بر فقه جامهء تازهاى از معنا پوشانده ، و دل خلقى را با آن ربوده است . 28
تا اينجا ميان فيض و غزّالى خلافى نيست . اگر اختلافى هست در حدّ و سقف آسانگيريهاى فقهى ( و به قول ابنجوزى : فقهفروشيها ) است كه فرزند فقهشناسى آن