ميان هستها و بايدهاست و ثانياً اين ارتباط را استلزام منطقى نمىداند . 28
امّا بايد توجّه نمود كه اين سؤال به تقرير جديد آن 29 در ميان علماى متقدّم مطرح نبوده و لذا با كنكاش در انديشه قدما حداكثر مىتوان شواهد احتمالى مبنى بر تمايل نظرى ايشان به يكى از نظريههاى موجود را به دست آورد . به هر حال ، بايد با پيگيرى شواهد و قرائن مبنى بر چگونگى ارتباط ميان عناصر مورد بحث به ارزيابى فرضيههاى 3 و 4 بپردازيم .
در اين باره تحليل كيفى قرائن و شواهد نكات ذيل را به دست داد :
1 - از نظر غزالى و فيض اصل وجود ارتباط ميان مبانى ، اصول و شيوهها به شواهد گوناگون پذيرفته و مقبول مىباشد .
2 - در بيان نوع ارتباط ميان مبانى و اصول از ديدگاه غزالى با توجّه به موضع وى در حسن و قبح شرعى افعال ( بنابر مذهب اشعرى ) و نظرات اصولى او در كتاب المستصفى درباره حقيقت « وجوب » از سويى و چند بيان مختلف از وى در كتاب رياضةالنفس و التوبه درباره منوط بودن بايدها و نبايدها به مصالح واقعى از سوى ديگر نمىتوان به درستى نظر او را مشخص نمود ، هر چند در مجموعه مطالب اخلاقى وى قول دوم شواهد بيشترى دارد . 30
اما درباره فيض با اين مشكل روبرو نبوده و مىتوانيم از ديدگاه وى اعتبار اصول را با توجّه به مصالح واقعى دانسته و فرضيه سوم را درباره او صادق بدانيم . البته نكته فوق الذكر ( عدم طرح سؤال در زمان فيض و غزالى ) نتيجهگيرى درباره فرضيه 3 را با ترديد همراه مىسازد .
فيضنامه ( فارسى ) — صفحة 267
مساهمون: محسن ناجي نصرآبادى
ص٢٦٧