بوحى اللَّه سبحانه الى رسوله لامتناع الاطّلاع على البواطن و لذا اوحى اللَّه تعالى الى نبيّنا ( ص ) فى على ( ع ) بآيهء
« إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ »
و آيهء
« بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ »
و غير هما » ( 41 )
به اين معنا كه چون آگاهى از اين صفات محموده و معايب برشمرده شده در اشخاص به دليل عدم دسترسى بر باطن افراد ، غير ممكن است ، بنابراين ، تنها از طريق وحى و نصّ الهى مىتوان نسبت به چنين اشخاص اطّلاع پيدا كرد و لذا خداوند از طريق وحى به رسولش ، چنين اشخاصى را شناسايى كرده و به پيامبر ( ص ) و امّت او معرفى نموده است . و بر اين اساس ، پيامبر نيز به نصّ الهى ، به تعيين جانشينان خود قولًا و عملًا اقدام كرده است . عقل و نقل نيز مؤيّد ضرورت اين اقدام پيامبر ( ص ) مىباشد .
امّا عقل ، پيامبر اكرم ( ص ) كمال شفقت ، مهربانى و رأفت را نسبت به امّت خود داشته تا آنجا كه آداب خلوت را نيز به آنان تعليم داده است ؛ تا چه رسد به امور ديگران بنابراين ، هيچ عقلى باور نمىكند كه منصب خلافت نبوى كه بناى ثبات اركان ايمان و قاعدهء استوارى و استمرار مراسم بر آن است ، مهمل و معطّل شده ، به تعيين امّت واگذاشته شده باشد ، با اين اختلاف آرا كه مردمان دارند تا به حدّى كه دو كس نادر يافت مىشود كه از امرى از امور سهل با هم بسازند ، حاشا و كلا » ( 42 )
اما اگر كسى بگويد : وجود شريعت و كتاب پيامبر در ميان امت براى هدايت آنها در همه امور كافى است ، در پاسخ مىگويم ، صرف بقاى كتب و شرايع پيامبر - بدون كسانى كه عالم به آن شريعت بوده و آن را در ميان امت به اجرا بگذارد - امت را كفايت نمىكند ؛ زيرا بدون چنين كسانى ، آنها به فِرَق مختلفى تقسيم شده و هر كدام به دليل جهل به شريعت و كتاب الهى آن را به گونهاى متفاوت از ديگران تفسير و معنا نموده و در نتيجه دچار تشتّت مىگردند . و لذاست كه خداوند هر نبى مرسلى را واجب ساخته كه براى خود ، وصىّ و جانشينى تعيين كند تا او در ميان امّت ، حجّت باشد و مردم در كتاب و شريعت الهى تصرّف ننمايند و لذا حضرت آدم ( ع ) ، شيث را و حضرت نوح ، سام را و حضرت ابراهيم ، اسحاق را و حضرت موسى ،