تخطي إلى المحتوى الرئيسي

يادنامه طبرى ( فارسى ) — صفحة 689

مساهمون:

ص٦٨٩
خلق آنچنان نمود كه آن همه ماران اندر شكم يك مار شدند چون جادوى بگذشت و مار موسى باز چوب گشت ، بايستى كه آن ماران همچنان چوب و رسن گشتندى كه از اول بود و بر زمين بماندى پس چون ايشان ديدند كه موسى مار خويش را بگرفت و بدست او اندر چوب گشت و آن همه چوبها و رسنهاى خويش به زمين نديدند متحيّر شدند و گفتند اين اگر جادوى بودى و ما را بجادوى خويش غلبه بكردى ، پس چوبها و رسنهاى ما كجا شد ؟ و پيدا آمد ايشان را كه آن فعل موسى آيت خداى بود نه جادوى از بهر اين نكته جادوان به خداى بگرويدند و مسلمان شدند ، و اين نكته نه از گفتهء محمد بن جرير است . » 32

چرا قباد دستور داد مملكت را مساحت كنند و به نسبت مساحت خراج نهند ؟

بلعمى در ذكر خبر خراج كه در عهد قباد و انوشيروان بنهادند مىنويسد : و پيش از قباد در جهان خراج نبود مگر ده‌يك و پنج‌يك و چهاريك ، و جايى بود كه بيست‌يك گرفتندى ، به مقدار آبادانى و نزديكى و دورى آب . پس قباد بفرمود تا همهء مملكت را مساحت كردند تا خراج نهند ، و خمس و ربع و عشر بردارند . چون مساحت آغاز كردند ، قباد بمرد و وصيت كرد مر انوشروان را كه اين مساحت را تمام كن و خراج نه و مردمان را از سختى ده يك و پنج يك برهان و اين را سببى بود كه قباد چنين كرد و محمد بن جرير تمام نگفته است و من بگويم : روزى قباد برنشسته و به روستاى سواد اندر همىشد و موبد موبدان با وى بود . پس قباد تنها از پس صيدى شد و وقت انگور رسيدن بود ، قباد به سر كوهى رسيد نظر كرد به زير آن كوه ديهى ديد ، چشم او بر زنى افتاد كه بر سر تنور ايستاده بود و نان همىپخت ، و پسركى خرد سه ساله پيش وى ايستاده ، ناگاه به باغ اندر آمد و خوشهء انگور بگرفت كه بخورد ، و آن انگور از وى بازستد و بر شاخ رز بست . قباد را عجب آمد از بخيلى آن زن ، از كوه فرود آمد و بدر آن باغ رفت و آن زن را گفت : اين رز از آن كيست ؟ گفت از آن من ، گفت : آن انگور را از وى چرا گرفتى و او را بزدى و اين مقدار انگور به فرزند خود روا نداشتى ؟ زن گفت ما را بر خواستهء خويش امر نيست زيرا كه ملك را اندرين نصيب است تا كس ملك نيايد و بهرهء ملك جدا