تخطي إلى المحتوى الرئيسي

يادنامه طبرى ( فارسى ) — صفحة 684

مساهمون:

ص٦٨٤

سخنى كه با عقل سازگار نيست

بلعمى در مرگ حضرت موسى گويد : و محمد جرير سه روايت كند اندرين كتاب و راست آنست كه من مىگويم و اين خبر نيز هم اندر اين كتاب روايت كرده است و ليكن اين دوگونه است يكى آنكه ايدون گفت كه چون خداى تعالى خواست كه موسى را پيش خود برد ازو پيغامبرى بستد و به يوشع داد و موسى را خدمت يوشع بايست كردن و يوشع پيامها به خلق مىگزارد از خداى تعالى و كارها كه موسى ندانستى همىكردى ، موسى او را گفتى اى يوشع اين چه چيز است ؟ يوشع گفتى اى موسى آنگاه كه تو پيغمبر بودى من ترا خبر پرسيدم كه تو همى چكنى ؟ موسى را درد آمد از آن و از خداى مرگ خواست و خداى او را مرگ داد . و گروهى گويند كه موسى بر فريشتگان آسمان بگذشت و ايشان اندر زمين گورى كنده بودند به فرشهاى نيكو آراسته ، موسى گفت اين گور از آن كيست ؟ گفتند اين گور آن بندهء كريم است و بر خداى گرامى و گفتند يا موسى خواستى كه آن تو بودى ؟ موسى گفت خواستمى ، گفتند ايدر فروشو و بخسب تا بنگريم كه ترا شايد ، موسى به گور فروشد و به‌خفت و آن فريشته كاين سخن گفت ملك الموت بود ، چون موسى بخفت ملك الموت جان ازو جدا كرد و چون مرگ موسى رسيد موسى فريشتگان را ايدون گفت كه مرا بفريفتيد . و سه ديگر ايدون روايت كنند كه خداى تعالى ملك الموت را بفرستاد كه جان موسى بستان ، ملك الموت سوى موسى آمد بر صورت مردى ، موسى را گفت مرا خداى فرستاد كه جان از تو بستانم ، موسى دست بازبرد و ملك الموت را طپانچه بزد بر روى و يك چشم او كور كرد ، ملك باز پيش خداى شد گفتا يا رب موسى يك چشم من كور كرد و گرنه آن بودى كه بنده‌اى هست بر تو گرامى من هر دو چشم او را كور كردمى خداى تعالى گفت : اى ملك الموت با موسى مدارا كن ، باز بر او شو و او را بگوى كه دست بر پشت گاوى بمال بنگر كه زير دست تو اندر موى چند است تا به عدد هر مويى ترا يك سال زندگانى دهم ، ملك الموت بيامد و پيام خداى تعالى بداد ، موسى گفت يك بار كه آخر ببايد مردن اكنون ميرم . ملك الموت را گفت جان بستان و ملك الموت جان او بستد ، و اين هر سه حديث خرافاتست و نه از در آنست كه اندرين كتاب روايت