ملك فرمايد بگويد گفت بگو گفت در زندان تو بسيار كس هست كه ايشان را كشتن واجبست . ايشان را بفرست اگر كشته شوند از ايشان برهى و اگر ظفر يابند خود پادشاهى ترا باشد 161 - « اگر بر تو ستمى هست تا ترا نامه دهم تا از تو ستم بردارد » 157 « محل تو بدان جايگاه هست كه با تو مشورت كنم » 181
يكى بجاى ياء وحدت
بجاى ياء وحدت و كلمهء « يك » عموما لفظ « يكى » آورده است و اين شيوه چنان كه مىدانيم در نثر دورهء سامانيان رايج بوده و در نظم نيز تا قرن هفتم ادامه داشته است . فردوسى فرمايد :
يكى دخترى داشت خاقان چو ماه * كجا ماه دارد دو زلف سياه
دقيقى سروده است :
يكى زرتشتوارم آرزويست * كه پيشت زند را برخوانم از بر
اينك نمونههائى از تاريخ بلعمى : « يكى مرد عالم و حكيم بود نام او هامان » 84 مثال ديگر « تا من يكى خورنق بنا كنم » 111 كه امروز گفته مىشود تا من خورنقى بنا كنم - يا مردى عالم و حكيم بود . . . « و مغان را يكى پيغمبر است او را زرتشت گويند . » 64
و ليكن
كلمهء عربى « لاكن » در فارسى بصورتهاى مختلف و ليكن - ليكن - لاكن - ليك - وليك - ولى به كار رفته است . سعدى فرمايد :
ليكن اين حال محالست كه پنهان ماند * تو زره مىدرى و پردهء سعدى قصبست
در تاريخ بلعمى همه جا بجاى اين الفاظ « ليكن » آمده . و در مواردى كه نويسنده ناگزير از تكرار اين فعل ناقص عربى شده است در نوبت دوم لفظ « امّا » را به كار برده .
چون - چرا
چون را در عبارت زير بمعنى « چرا » آورده است : « عمر گفت چون چيزى نپختى ؟ ( - چرا و براى چه چيزى نپختى ؟ ) . گفتا چون تردّد طبخ كنم كه مرا جامه نيست » 352