تخطي إلى المحتوى الرئيسي

يادنامه طبرى ( فارسى ) — صفحة 623

مساهمون:

ص٦٢٣
نشسته بود و آن تخت پنداشت كه بر سر آب نهاده است و آن بساط پنداشت كه جمله آب است و پاى برهنه كرد و پايچهء ازار پاى بركشيد تا آن ساق پاى وى پديد آمد و سليمان ( ع ) بديد و گويند كه هيچ موى بر آن نبود و آن ديوان دروغ گفته بودند و بر چشم سليمان سخت نيكو آمد . اكنون نيز اگر كسى زنى كند روا بود كه آن ساق پاى وى بنگرد . ج 5 / 1254

بخش چهارم : منشأسازى بر شعائر و آيينهاى مذهبى

1 - خداى تعالى ابراهيم ( ع ) را گفت : مردمان را به حج خوان . پس ابراهيم ( ع ) آواز داد و گفت : يا مردمان به حج آييد بدين خانهء خداى عزّ و جلّ . آواز او به همهء گوشها برسيد به پشت پدران و ارحام مادران . اكنون آن مردمان كه حج كنند آنند كه آواز ابراهيم ( ع ) شنيده‌اند به وقت ندا كردن و ايشان جواب بازداده‌اند . ج 1 / 108 2 - چون اسماعيل دو ساله شده بود ساره از خشم هاجر خواست كه مر او ( هاجر ) را تباه كند پس سوگند خورد ساره كه يكى اندام از اندامهاى هاجر ببرم . پس از خداى عزوجل بترسيد كه بىگناه دست يا پاى او ببريدى ، پس از بهر سوگند ، لختى از فرج او ببريدى و گفت تا مرد مر او را كمتر آرزو كند . پس خداى عز و جل فرج بريدن هاجر بر ابراهيم ( ع ) سنت گردانيد ، تا واجب گشت بر ايشان كه هر كسى لختى از فرج خويش ببايستى بريدن و اين سنت كردن و ختنه كردن ما نيز هم از سنتهاى ابراهيم است عليه السلام . ج 4 / 2 - 831 3 - در روزگار عبد المطلب چاه زمزم خراب شده بود و هيچ آب برنمىآمد . . . [ عبد المطلب ] نذر كرد با خداى عز و جل كه اگر اين آب بر دست من گشاده شود . . . من يك پسر را قربان كنم از بهر خداى عز و جل . پس آن آب گشاده شد و چاه آبادان گشت . عبد المطلب فرزندان را گرد كرد . . . پس قرعه زدند و بر عبد اللّه افتاد و عبد اللّه هنوز پنج ساله بود . . . مادر عبد اللّه برخاست و به نزديك برادران خويش شد و از ايشان فرياد خواست . ايشان به عبد المطلب گفتند به بدل او گوسفند بكش . پس عبد المطلب اشترى