بر زمين خشك ، پاى بر زمين زدندى تا زانو فرو بردندى و هر درختى كه از آن قويتر و بلندتر نبودى بدويدندى و آن درخت را به آغوش برگرفتندى و با خود ببردندى چنان كه هيچ منع نبايستى كردن كه آن را بجنبانيدندى . و شنوايى ايشان به حدّى بود كه اگر به مسافت پنج فرسنگى دو كس سخن گفتندى با آهسته ، ايشان بشنيدندى و بينايى ايشان تا حدّى بود كه اگر به نيم شبى تاريك ، در اندرون سه خانه پس يكديگر بودى قدحى شير ، تايى موى در سر آن افتاده بودى بديدندى .
ج 5 / 1180
17 - پس چون آن طوفان بنشست و كشتى به زمين آمد و . . . نوح ( ع ) از ماندگى و خستگى به ستان باز خفته بود و باد بر دامن او برگرفته و عورتش پيدا شده ، و يافث بر او بگذشت و بر پدر نگاه كرد و بخنديد و عورتش نپوشيد و . . . پس چون نوح ( ع ) بيدار شد و آن حال چنان كه گذشته بود بر او پيدا كردند ، نوح ( ع ) برايشان دعا كرد و يافث كه بر عورت پدر خنديده بود و نپوشيده بود او را دعا كرد و گفت : يا رب تو آب پشت او گردان از صورت آدميان ، چنان كه صورت ايشان به صورت آدميان نماند و با مردم نتوانند بود .
پس يافث را دو پسر آمد و يكى را يأجوج نام كرد و ديگرى را مأجوج . و صورت ايشان از صورت آدميان بگرديده بود و اكنون اين يأجوج و مأجوج كه از پس كوه قافند از نسل اويند و به مردم نمانند و در ميان خلقان نتوانند آمد و در آن پس كوه قاف مىباشند و ذو القرنين آن سد در پيش ايشان بكرد تا در آن جايگاه مىباشند تا وقت رستاخيز و صورت ايشان به صورت آدميان نماند و بالاى ايشان يك گز باشد به گز ما . و گوشهاى ايشان به گوش پيل ماند بزرگ و فراخ و چون بخسبند يك گوش خويش زير كنند و ديگر گوش بر زبر او كنند و جامهء خوابشان گوشهاى خود باشد .
ج 6 / 1483
بخش دوم : ديد غيرعلمى و اسطورهاى نسبت به جهان هستى و خلقت
1 - اكنون اين دو ستارهاند نورانى ( ماه و خورشيد ) و ايشان را نيّرين خوانند و جز از اين ، پنج ستارهء ديگر است رونده ، و هريكى را از اين هفت ستاره كه ياد كرديم گردونى آفريده است و براى گردون سىصد و شصت پايه آفريده است و به هر پايهاى از