ميلادى ) ، اين نوع مباحث علمى ، رونق و پيشرفت فراوان يافته است .
با اينكه در عمل ، تدريس و تعليم علم تاريخ در مدارس اسلامى پاى نگرفت و به قول روزنتال : « بندرت مىتوان از تاريخنگارى انتظار داشت كه بخشى از تعليم و تربيت عالى اسلامى را تشكيل داده باشد » 127 اما چنين به نظر مىرسد كه در قرن هشتم و نهم هجرى ( سيزدهم و چهاردهم ميلادى ) كه پس از آن دوره فترت تاريخنگارى عالم اسلام شروع شده است ، مسأله تاريخ و علميت يافتن آن بيش از هميشه ، مورد توجه علاقهمندان قرار گرفته و اين امر در تمام بلاد و اقطار مسلماننشين مشهود بوده است .
از يكسو ابن ابى الربيع صاحب كتاب سلوك المالك فى تدبير الممالك در قرن سيزدهم ميلادى ، تاريخ يا علم الاخبار را « علم بيانى » شناخته ، يعنى آن را در ميان جاى علوم عاليه و مابعد الطبيعى ( فلسفه و كلام و احكام ) و علوم عالم سفلى و طبيعى ( طبيعت و پزشكى ) قرار داد . در قرن بعد محمد بن محمود آملى در كتاب مشهور خود به نام نفائس الفنون فى عرائس العيون ( نگاشته سال 741 ق / 1340 م ) آن را به نام علم التواريخ و السير در زمره علوم نقلى ( - محادثات ) قرار مىدهد .
عضد الدين ايجى در تحفة المساكين ( نگاشته سال 783 ق / 2 - 1381 م ) تأملات فلسفى خود را به سوى تاريخ راه برده تا با شناخت « حقيقت تاريخ » به گونهاى « حقيقت اسلام » را تبيين نمايد .
محى الدين كافيجى صاحب المختصر فى علم التاريخ ( نگاشته 867 ق / 1463 م ) و شمس الدين سماوى صاحب الاعلان بالتوبيخ لمن ذم اهل التاريخ ( نگاشته 897 ق / 1492 م ) آخرين انديشهگران تاريخگراى اسلامى بودند كه هر دو از آموزشهاى حكيم بزرگوار جامعه و تاريخ ، ابن خلدون مغربى طرف بسته بودند . 128
نتيجهگيرى
طبرى پديدهاى فرهنگى در جامعه اسلامى است كه خود به گونه عامل و انگيزهاى كارساز ، قرنهاى متمادى انديشه تاريخنويسان متفكر جهان اسلام را در زمينههاى گوناگون تاريخنگارى ( روش و محتوا ) ، به خود مشغول ساخته است . وى زاده موقعيت خاص تمدنى جامعه گسترده اسلام به شمار مىرود كه تا برقرارى و توانمندى مدنى