كه در شهرى مىزيستند با بناها يا ستونهاى استوار يا خود قومى نيرومند بودند و قدرت خويش را زوالناپذير مىپنداشتند و در اثر فساد و عصيان به عذاب الهى گرفتار شدند ، و غرض از بيان آن عبرت و پند مردم است ، مطالبى بدين شرح آوردهاند .
اولا شهرى ساختهاند بر سر ستونهاى بلند با اوصاف عجيب و غريب كه پادشاه آن عاد بن عوص بن ارم بوده و او دو پسر داشته به نامهاى شديد و شداد كه پس از مرگ او شديد جانشين پدر مىشود و صاحب آن بهشت افسانهاى . برادر ديگر وقتى به قدرت مىرسد تصميم مىگيرد كه بهشتى همانند ارم بنا كند و پس از سيصد سال كار و تلاش آن بهشت را مىسازد ، همهء ستونهاى آن از طلا و نقره و ياقوت و زبرجد و غيره با جويبارها و نزهتگاههاى زيبا بر سر ستونهاى بلند ، معلّق در هوا ، سرانجام پس از اتمام بنا با قوم خود بسوى آن بهشت كه در صحراى عدن ساخته شده حركت مىكند ، پس از طى يك شبانهروز مسافت ، صيحهاى آسمانى ايشان را فرومىگيرد و شداد و قومش را هلاك مىكند .
پس از آن با ذكر اسانيد از قول عبد اللّه بن قلّابه كه يكى از صحابه است روايت مىكنند كه او گفت : روزى بدنبال شترى مىگشتم ناگاه خود را در بهشتى يافتم ، چنين و چنان ، از زر و سيم و جواهر آن هرچه مىتوانستم برداشتم و با خود آوردم . اين خبر به معاويه رسيد ، او را احضار كرد و از او خواست قصه را شرح دهد . وقتى ماجرا را به همان نحو براى معاويه گفت معاويه همان ساعت كعب الاحبار را احضار كرد و از او پرسيد :
اين چگونه جائى است ؟ گفت اين همان ارم ذات العماد است و به زودى مردى از مسلمانان بدان داخل مىشود كه گونهء سرخ و موئى خرمائى دارد كوتاهقد است و بر روى ابرويش خالى دارد و بر گردنش نيز خالى ديگر ، در طلب شترى مىرود و به آنجا مىرسد . در همين اثنا چشمش به عبد اللّه بن قلابه مىافتد و مىگويد : و اللّه اين همان مرد است ، ( و من مىگويم اگر اين روايت راست باشد كعب الاحبار و قلابه قبلا تبانى كردهاند ) .
اين قصه به همين نحو به عنوان تفسير آيهء مزبور در آثار اين سه مفسّر بزرگ آمده است .
در صورتى كه نه چنين شهرى را تاكنون كسى ديده و نه از آن اثرى برجاى مانده است .
شگفتتر اينكه چنان وانمود مىكنند كه گوئى اين بهشت افسانهاى به همان صورت اول هنوز هم وجود دارد ، در صورتى كه اگر مىگفتند آن نيز مانند ساير بناهاى اقوام پيشين
يادنامه طبرى ( فارسى ) — صفحة 398
مساهمون: جمعى از نويسندگان
ص٣٩٨