است از خرافاتى كه براساس احاديث بنى اسرائيل و زرتشتيان » گردآورى و نوشته شده كه در برابر نقد تاريخى ايستادگى و پاسخگوئى ندارد ( هشترودى ؟ ، 496 ) . مورخى ديگر همهء داستانها و روايتهاى مربوط به روزگار عرب و رجال و آثار عرب پيش از اسلام و قوم ايرانى كهن را كه در زبان مردم آن جامعهها و سينه به سينه گرديده و در دورهء اسلامى به صورت نوشته درآمده است از « اساطير الاولين » و « داستانهاى ديرين » مىانگارد و براى آنها « ارزش تاريخى واقعى » نمىپذيرد ( محيط طباطبائى ، 2 - 3 ) . در مقدمهء كتاب پژوهشى در اساطير ايران افسانهپردازيها و اسطورههاى آميخته با « رفتارهاى جادوگرانه و اعتقادات خرافى » را جدا از دين مزديسنا و آئين گاهانى زرتشتيان و همه را مربوط به « عقايد و خرافههاى پيش از عصر گاهان » شمرده است . نويسندهء همين كتاب سود بررسى و « شناخت اساطير ، اين مجموعهء عقايد عاميانه و خرافى » را آگاهى از « تاريخ رشد تمدن و فرهنگ آن قوم » و بازيافت خاستگاه بعضى « آداب و عادات كهن » كه هنوز در رفتار و عقايد امروزى ايرانيان بازمانده ، مىداند ( مهرداد بهار ، مقدمه ، هفت و نه ) .
نويسندهء مقالهء « مورخان ايران در دورهء اسلام » در بحثى دقيق دربارهء شناخت درست و ممكن بودن بعضى حوادث و روايتها ، يا نادرست و محال بودن آنها از نظر عقل و منطق ، به كسانى كه اسطورهها و افسانههاى بعضى اقوام را ، كه از مجموعهء عقايد و باورهاى قومى و دينى آنها به هم آمده ، واهى و خرافى مىپندارند بدرستى پاسخ داده است . او به نحوهء بينش و استدلال بعضى عقول مانند ابن اثير انتقاد مىكند و مىنويسد چگونه است كه بعضى اسطورهها و افسانههاى ايرانى مربوط به جمشيد و هوشنگ و آرش و كيكاوس را كه مردم ايران آنها را باور داشتند و واقعى مىپنداشتند و در كتابهاى خود نقل مىكردند ، دروغ و خرافه مىپندارند و ايرانيان را به داشتن چنين اعتقادهايى و پذيرفتن آنها جاهل و نادان مىشمارند ، و ليكن معجزات و كرامات و داستانهاى اعجازآميز انبياى بنى اسرائيل را درست و مسلّم مىدانند و بىگفتگو آنها را نقل مىكنند .
در صورتى كه از لحاظ محال عقلى بودن فرقى ميان اسطورههاى ايرانى و داستانهاى شگفتآميز بنى اسرائيل نيست و « در نزد عقل سحر سامرى و معجزهء موسى و يد بيضا يكسان است » . بعد نتيجه مىگيرد كه معيار ابن اثير ، و البته همهء كسانى كه همچون او
يادنامه طبرى ( فارسى ) — صفحة 379
مساهمون: جمعى از نويسندگان
ص٣٧٩