عنوان سندهاى تاريخى توجه داشتهاند . بخش آغازين تاريخ طبرى براساس بعضى از همين روايات اسطورهاى و افسانهاى كه از مجموعهء ادبيات قومى مردم سرزمينهاى گوناگون جهان گزيده شده تدوين يافته است . در اين بخش از تاريخ طبرى كه به آفرينش جهان و جهانيان اختصاص دارد ، روايتهاى مربوط به خلقت انسان و نخستين انسان ، پيدايش قومها و طايفهها و خاندانها ، چگونگى پديدارى سرزمينها و شهرها و پراكندگى مردم در آنها ، فرمانروائى پادشاهان و سران قومها و ملتها ، و گسترهء قدرت و نفوذ آنها در كشورها و ميان مردم و بسيارى واقعهها و چيزهاى ديگر جمعآورى و درج شده است .
طبرى تاريخ مردم سرزمين ايران را در دوران پيش از تاريخ بر مبناى اساطيرى انتظام داده كه منبع اصلى آنها متنهاى پهلوى بوده است . ظاهرا خداينامه مهمترين منبع اطلاعاتى طبرى در نوشتن اين بخش از تاريخ ايران بشمار مىرفته است . خداينامه مجموعهاى از گزارشهاى اسطورهاى و تاريخى دربارهء سرزمين و مردم و شاهان دربار تيسفون بود كه در اواخر دورهء ساسانى به زبان پهلوى نوشته شد . طبرى به اطلاعات اين كتاب از راه ترجمههاى عربى اين متن ، بويژه ترجمهء عربى ابن مقفع به نام سير ملوك الفرس ، دست يافته بود . احتمالا طبرى از گزارشهاى كتاب اوستا نيز ، كه احتوا بر فرهنگ و ادبيات غنى قومى - دينى مردم ايران در دوران كهن داشت ، براى نوشتن اين بخش از تاريخ خود بهره گرفته بوده است . دليلهاى چندى دربارهء استفادهء طبرى از گزارشها و روايتهاى كهن اوستا ذكر شده است . يكى آوردن نامهائى چند از اشخاص اسطورهاى كه در متون پهلوى نيامده ( نك . كريستن سن ، 147 - 149 ) . ديگر كاربرد و ضبط قديمىتر بعضى نامها و نزديكتر بودن صورت نوشتارى آنها با ضبط اوستايى .
سه ديگر اصليتر و قديمتر بودن بعضى روايتها از روايتهاى كتاب بندهش ، و تفاوت بعضى از آنها با روايتهاى شاهنامهء فردوسى ، كه مأخذ و منبع اصلى آنها خداينامه و منابع ديگر زبان پهلوى بوده است ( بهار ، ملك الشعراء ، 100 - 101 ) .
در گذشته ميان مردم بسيارى از سرزمينهاى جهان رسم بود كه يك رخداد يا واقعهء مهم را در دورهء زندگى خود مبدء تاريخ قرار بدهند تا گذر زمان را با آن بسنجند . ايرانيان نيز مانند مردم ديگر جهان رخدادههاى بزرگ طبيعى و اجتماعى ، همچنين پادشاهى شاهان خود را يك واقعهء مهم تاريخساز مىشمردند و آن را مبدأ تاريخ و سالشمارى
يادنامه طبرى ( فارسى ) — صفحة 371
مساهمون: جمعى از نويسندگان
ص٣٧١