و روزى خديجه رضى اللّه عنها ازو پرسيد كه : چه بوده است ترا يا محمد كه چنين اندوهگن باشى ؟ پيغامبر عليه السلام گفت كه : من همىترسم كه مگر ديوانه خواهم شد ، از بهر آنكه چون تنها مىباشم از هر سوى آواز همى شنوم كه : السلام عليك يا محمد ! و من هر چند نگاه همىكنم هيچ خلق را مىنبينم و هر زمانى چشم من بر چيزى اوفتد كه سر او بر آسمان باشد و پاى او بر زمين بود و خويشتن را به من نمايد و باز پنهان شود و ناپديد گردد .
و خديجه رضى اللّه عنها زنى عاقله بود ، او را گفت كه : يا محمد ! تو از اين هيچ اندوه مدار كه تو ديوانه نگردى كه ديو را بر تو ظفر نباشد .
اكنون هر آن وقتى كه تو آن را ببينى مرا آگاه كن . و چون زمانى برآمد ، گفت : يا خديجه آن چيز آمد . و خديجه هم آنگه سر و موى خويش برهنه كرد و گفت كه : يا محمد ! اكنون مىبينى ؟ گفت : نه . خديجه گفت كه : يا محمد ! اندوه مدار كه آن فرشته است كه خويشتن را به تو مىنمايد ، كه اگر ديو بودى ، چون موى برهنه كردمى او نبگريختى .
و پيامبر عليه السّلام را بر كوه حرا جايگاهى بود كه آنجا رفتى و بنشستى . و ديگر روز بر كوه شد بدان مقامگاه خويش ، و جبرئيل عليه السّلام بيامد و خود را به دو نمود و گفت كه : يا محمد ! مترس و هيچ اندوه مدار كه من جبريلام و تو رسول خداى عزّ و جلّاى ، و من پيغام حقتعالى سوى تو آورم . پس گفت : يا محمد ! اقرأ باسم ربك - الى قوله ما لم يعلم . و جبريل عليه السّلام او را اندر آموخت ، و پيغامبر عليه السّلام به خانه بازآمد و مر خديجه را گفت كه : آن جبريل عليه السّلام بود و خويشتن را بر من پيدا كرد و اين سوره مرا اندر آموخت .
پس اين خبر جبريل عليه السّلام در جملهء مكه فاش شد . و ابو جهل چون اين خبر بشنيد برخاست و با تنى چند به بطحاى مكه رفت و بر راه پيغامبر عليه السّلام بنشست ، و چون پيغامبر عليه السّلام بدانجا برسيد اندرو آويختند و به عاقبت سر او بشكستند و او را بسيارى بزدند . پس جماعتى از ياران پيغامبر برسيدند و او را از دست ايشان بازستدند ، و پيغامبر عليه السّلام به خانه
يادنامه طبرى ( فارسى ) — صفحة 177
مساهمون: جمعى از نويسندگان
ص١٧٧