تخطي إلى المحتوى الرئيسي

يادنامه طبرى ( فارسى ) — صفحة 170

مساهمون:

ص١٧٠
خديجه گفت : جاى خود را عوض كن و بنشين در دامن من ! پيغمبر هم برخاست و نشست در دامن خديجه . خديجه پرسيد : او را مىبينى ؟ فرمود : آرى . خديجه سر خود را برهنه كرد و روسرى از سر برداشت و بعد همان‌طور كه پيغمبر در دامن او نشسته بود ، پرسيد : باز هم او را مىبينى ؟ پيغمبر فرمود : نه ! ! در اينجا خديجه گفت : پسر عمو ! دل قوى دار و مژده باد . به خدا قسم اين‌كه نزد تو مىآيد فرشته است و شيطان نيست . » 15 ! ! !

نقد حديث

1 . واقعا انسان نمىداند چگونه احاديث مربوط به مهمترين واقعهء تاريخ اسلام را تلقى و تحليل كند ، زيرا باز هم مىبينيم آغاز وحى و بعثت پيغمبر در خاندان زبير مطرح مىشود ، و اين بار از مولاى آل زبير و حتما در زمان حكومت عبد اللّه بن زبير ! موضوعى با آن اهميت بايد بدين‌گونه سطحى و مبتذل از غلام آل زبير نقل شود . 2 . پيغمبر خاتم در خانه پريشان است و نمىداند چه اتفاقى رخ داده و همسر وى براى اين‌كه او را از آن اضطراب و نگرانى درآورد ، به داد او مىرسد و با طرح نقشه‌اى ، يقين پيدا مىكند كه آنچه همسرش ديده است درست است و او فرشته بوده ، نه شيطان كه پيغمبر مىپنداشته است ! 3 . راوى دروغ‌پرداز متوجه نبوده و مورخانى هم كه آن را نقل كرده و تلقى به قبول نموده‌اند ، توجه نداشته‌اند فرشته مذكر و مؤنّث ندارد كه خديجه از آنها رو بگيرد و سرش را بپوشاند و اين صحنهء مسخره را با شناخت آنها پديد آورد ، آن هم در آغاز وحى و شانزده سال پيش از وجوب حجاب در اسلام . 4 . اصولا يك فرد مسلمان نمىبايد پيغمبر خود را طورى بشناسد كه مرتكب كارى با اين ابتذال شود ، و خديجه هم زنى نبوده كه آن را براى اين و آن نقل كند ؟

حديث پنجم

« محمد بن حميد رازى ، از سلمه ، از محمد بن اسحاق روايت مىكند كه اين حديث را براى عبد اللّه بن حسن روايت كردم ، و او گفت : از مادرم فاطمه دختر حسين شنيدم كه