تخطي إلى المحتوى الرئيسي

يادنامه طبرى ( فارسى ) — صفحة 169

مساهمون:

ص١٦٩
بعدها شاعرى مثل حسّان بن ثابت نداشت ؟ 8 . از بيم آن‌كه قريش در صورت اعلام نبوتش او را شاعر يا مجنون بخوانند ، چنان سراسيمه و پريشان بوده كه مىخواسته خود را از بلندى كوه به زير افكند و آسوده شود . 9 . كسى كه تازه پيغمبر خاتم شده است ، نمىداند چه اتفاقى افتاده ، تا اين‌كه همسرش بايد از پسر عموى نصرانى شدهء خود و پير فرتوت ورقة بن نوفل كه تورات و انجيل مىخوانده سؤال كند و ورقه پيغمبر را تا حدى از اضطراب و ناراحتى درآورد و خبرهاى غيبى بدهد تا پيغمبر آنچه را اتفاق افتاده باور كند و در كارش استوار باشد . 10 . اصولا تعبير « قدوس ، قدوس » و « ناموس اكبر » يك تعبير معمول عرب نبوده ، و معلوم نيست معنى آن چيست . 11 . ظواهر امر نشان مىدهد كه عبد اللّه زبير در زمان خلافتش در مكه مجلس گرفته و براى پيشرفت كارش ، گاهى خود و زمانى برادرش عروة بن زبير ، ماجراى آغاز وحى را مطرح مىكنند يا از قصه‌گوى مكه مىپرسند تا به وسيلهء عمهء خود حضرت خديجه و پسر عموى خويش ورقة بن نوفل اعتبارى كسب كنند . بسيارى از روايات آل زبير در همين راستا بوده است . مانند آن همه روايات عبد اللّه بن عباس كه در زمان خلافت اولاد او ( بنى عباس ) شيوع يافته است !

حديث چهارم

طبرى به سند خود از اسماعيل بن ابى حكيم مولى آل زبير ، از حضرت خديجه همسر پيغمبر روايت مىكند كه گفت : « از خديجه براى ما روايت شده است كه به پيامبر گفت : پسر عمو ! مىتوانى وقتى اين‌كه با تو سخن گفت نزد تو آمد به من خبر دهى ؟ پيغمبر فرمود : آرى . خديجه گفت : پس همين كه آمد مرا آگاه كن . چون بار ديگر جبرئيل آمد ، پيغمبر فرمود : اى خديجه ! اين جبرئيل است . خديجه گفت : پسر عمو ! برخيز و بنشين روى ران چپ من ! پيغمبر برخاست و نشست روى ران چپ خديجه ! خديجه پرسيد : او را مىبينى ؟ فرمود : آرى . خديجه گفت : اكنون برخيز و بنشين روى ران راست من ! پيغمبر برخاست و نشست روى ران راست خديجه . خديجه پرسيد : او را مىبينى ؟ پيغمبر فرمود : آرى .
يادنامه طبرى ( فارسى ) — صفحة 169 | جمعى از نويسندگان