ملاطفت نشستم روى ران او .
خديجه گفت : اى ابو القاسم ، تو كجا بودى ؟ به خدا من فرستادگانم را در پى تو فرستادم و آنها به مكه رفتند ( و تو را نديدند ) و بسوى من بازگشتند . من گفتم مىدانى كه چيزى نزد من از شاعر و ديوانه منفورتر نيست ( مىترسم مرا شاعر بخوانند و ديوانه بدانند ) . خديجه گفت پناه به خدا مىبرم كه شاعر يا ديوانه شده باشى . خدا هم تو را با راستگويى و امانتدارى و حسنخلق و صلهء رحم كه دارى ، به چنين وضعى مبتلا نخواهد كرد . نه پسر عمو ! شايد چيزى ديدهاى ( و چنين حال پريشانى پيدا كردهاى ) .
گفتم : آرى ، پس آنچه را ديده بودم براى خديجه نقل كردم . خديجه گفت :
پسر عمو ! به تو مژده مىدهم ، و استوار باش كه به آن خدايى كه جان خديجه در دست اوست ، من اميدوارم تو پيغمبر اين امت باشى . سپس خديجه برخاست و رفت نزد ورقة بن نوفل بن اسد كه پسر عموى او بود . ورقه نصرانى شده بود و كتابها خوانده و از اهل تورات و انجيل ( يهود و نصارا ) اخبارى شنيده بود . خديجه آنچه را ديده و شنيده بود به ورقه خبر داد . ورقه گفت : قدّوس ، قدّوس ، به خدايى كه جان ورقه در دست اوست ، اگر به من راست بگويى ، ناموس اكبر ، و منظورش از ناموس جبرئيل عليه السّلام بود ، كه بر موسى نازل مىشد بر وى نازل شده و او پيغمبر اين امت است . به او بگو استوار باشد .
خديجه برگشت نزد پيغمبر ( ص ) و آنچه ورقه گفته بود به وى خبر داد . پيغمبر خوشحال شد و قسمتى از ناراحتيش بر طرف گرديد . پيغمبر مدت اقامت يكماههاش در حرا به پايان رسيد . طبق معمول وارد مكه شد و نخست به طواف كعبه پرداخت . در آن حال ورقه او را ملاقات كرد و گفت : برادرزاده ! آنچه را ديدهاى و شنيدهاى به من خبر ده ! پيغمبر هم به او خبر داد .
ورقه گفت : به خدايى كه جان ورقه در دست اوست تو پيغمبر اين امت هستى و ناموس اكبر كه بر موسى نازل مىشد ، به سوى تو آمده است . از اين به بعد قوم تو را تكذيب مىكنند و آزار مىدهند و از مكه بيرون مىكنند ، و تو با آنها پيكار خواهى كرد .
اگر من آن زمان را درك كنم ، خدا را چنان كه خود مىداند ، يارى خواهم كرد . سپس جلو آمد و فرق سر پيغمبر را بوسيد .
آنگاه پيغمبر به منزلش بازگشت و از گفتهء ورقه استوار گشت و ناراحتى كه
يادنامه طبرى ( فارسى ) — صفحة 167
مساهمون: جمعى از نويسندگان
ص١٦٧