مىداشت ، چنان كه ابو طالب گفته است : وراق ليرقا فى حراء و نازل . پيغمبر نيز هر ساله يك ماه را در حرا به سر مىبرد و مستمندان را كه نزد وى مىرفتند اطعام مىكرد .
هنگامىكه پيغمبر اعتكاف خود را در ماه رمضان در حرا به سر مىآورد قبل از آنكه به خانه برود ، مىآمد و هفت بار يا بيشتر كعبه را طواف مىكرد ، سپس به خانهاش مىرفت . تا اينكه سال بعثت فرارسيد كه در ماه رمضان آن پيغمبر مبعوث شد ، طبق معمول هر ساله ، در حالىكه خانوادهاش هم با او بود به حرا آمد . چون شب بعثت فرارسيد ، جبرئيل به امر خداوند بر او نازل شد . پيغمبر گفت : در آن وقت من در پارچهاى از ديبا كه نوشتهاى در آن بود ، خوابيده بودم . جبرئيل گفت : بخوان ! من گفتم : چه بخوانم .
جبرئيل مرا گرفت و چنان فشرد كه پنداشتم مردم ، سپس مرا رها كرد و گفت : بخوان ! من گفتم چه بخوانم ؟
اين را به خاطر آن گفتم كه مبادا باز مرا بگيرد و فشار دهد . جبرئيل گفت :
اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ
تا ما لم يعلم . من هم خواندم . جبرئيل رفت و من هم از خواب برخاستم ، گويى نوشتهاى در قلب من نوشته شده است . هيچكس نزد من از شاعر و مجنون منفورتر نبود ، به طورى كه نمىتوانستم آنها را ببينم . در آن موقع گفتم براى من چيزى گرانتر از اين نيست كه اگر اين خبر را به قريش بدهم ، مرا شاعر يا ديوانه بنامند .
پس چه بهتر كه خود را از بلندى كوه به زير افكنم و آسوده شوم .
برخاستم كه خود را از كوه به پايين پرت كنم . وقتى به وسط كوه رسيدم ، صدايى از آسمان شنيدم كه مىگفت : اى محمد ! تو پيغمبر خدايى ، و من هم جبرئيل هستم .
همينكه سربلند كردم جبرئيل را در صورت مردى ديدم كه پاهايش را در افق آسمان نهاده و مىگويد : اى محمد ! تو پيغمبر خدايى و من جبرئيل هستم . من هم ايستادم و به او نگاه كردم . همين معنى مرا از فكرى كه داشتم بازداشت . نه جلو مىرفتم و نه به عقب برمىگشتم و فقط محو تماشاى جبرئيل بودم كه تمام افقهاى آسمانها را فروگرفته بود ، به طورى كه به هر طرف نگاه مىكردم او را مىديدم . من همچنان ايستاده بودم ، نه جلو مىرفتم و نه به عقب برمىگشتم ، تا آنكه خديجه فرستادگان خود را در پى من فرستاد ، و آنها به مكه آمدند و مرا نديدند و به نزد خديجه برگشتند ، و من در آن مدت همچنان ايستاده بودم . تا اينكه جبرئيل از نظرم رفت و من هم به نزد خانوادهام برگشتم و با