( پيغمبر گفت : ) همانطور كه ايستاده بودم ، به زانو درآمدم ، سپس در حالى كه تمام بدنم به لرزه آمده بود به نزد خديجه آمدم و گفتم : مرا بپوشانيد ، مرا بپوشانيد ، تا اينكه بيم و هراس ( ناشى از اين برخورد ) از من بر طرف شد .
آنگاه ( بار ديگر جبرئيل ) آمد و گفت : اى محمد ! تو رسول خدايى ! ( از اين خطاب چنان سراسيمه شدم ) كه تصميم گرفتم خود را از بلندى كوه به زير افكنم ، ولى همان موقع باز كسى به نظرم رسيد كه مىگفت : اى محمد ! من جبرئيل هستم و تو هم پيغمبر خدايى .
سپس گفت : بخوان ! گفتم چه بخوانم ؟ سه بار مرا گرفت و فشرد چنان كه ( بار آخر ) از هوش رفتم و توانم را از دست دادم . آنگاه گفت :
اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ
.
من هم خواندم و آمدم نزد خديجه و به وى گفتم من از سرنوشت خويش هراسانم ، و ماجرا را براى او نقل كردم .
خديجه گفت : بشارت باد كه به خدا قسم ، خدا تو را هرگز خوار نمىگرداند . به خدا تو صلهء رحم مىكنى ، و راستگو هستى ، و امانتدار مىباشى ، و مشكلات را تحمل مىكنى ، و مهماننوازى ، و مصائب را بر خود هموار مىنمايى .
آنگاه خديجه مرا با خود به نزد ورقة بن نوفل برد و به او گفت : بشنو برادرزادهات چه مىگويد . ورقه گفت : چه اتفاقى افتاده است ؟ من هم به وى خبر دادم . ورقه گفت :
اين همان ناموس است كه بر موسى بن عمران نازل شده است . كاش من در آن موقع بودم كه قوم تو تو را از اين شهر بيرون مىكنند .
من پرسيدم : آيا آنها مرا بيرون مىكنند ؟ ورقه گفت : آرى ، هر مردى كه دعوتى مانند دعوت تو براى قوم بياورد چنين سرنوشتى خواهد داشت . اگر من در آن روز باشم به ياريت مىشتابم . » 6
بررسى و نقد حديث به وسيلهء علامه شرف الدين عاملى
اين حديث را علامهء فقيد سيد عبد الحسين شرف الدين عاملى ( م . 1377 ق ) از علماى مجاهد نامدار شيعهء اماميه در لبنان ، در كتاب پربار النص و الاجتهاد كه از سوى نويسندهء اين سطور ترجمه شده است ، آورده و خود به رد و نقض آن پرداخته و به كلى از درجهء اعتبار