شدند و از اين طريق فرهنگ و عقايد تورات و انجيل محرّف و افكار زرتشتى و جز آن را در قلمرو فكر پيروان اسلام نفوذ دادند .
با اين همه ، هيچ يك از اين اسباب و امور نمىتواند مانع تفسير و دليل بر فهم ناپذيرى كتاب خدا باشد كه براى فهم و شكل آفرينى زندگى مردم نازل شده است .
اين اختلافات تنها كار و وظيفهء ما را در تفسير دشوارتر مىنمايد كه با نگرشى واقع بينانه و با استناد به منابع و ابزارهاى معتبر و با روش مضبوط به سراغ درك معارف قرآن مجيد برآئيم و به طور جدّى مراقب آسيبها و آفات باشيم .
4 . تحول معرفت بشرى و فهم ناپايدار : پرسش ديگرى كه در مواجهه با فهم متن قرآن كريم ، در پيش روى اذهان قرار مىگيرد ، اين است كه با توجه به دگرگونى پيوسته علوم و معارف بشرى چگونه مىتوان از يك دريافت پايدار و تفسير معتبر نسبت به كتاب خدا سخن گفت ؟ به عبارت ديگر تفسير متون دينى تجزيه ، تحليل و برداشتى است كه از انديشه مفسّر برخاسته است . اين برداشتها متأثر از مجموعه علوم ، ويژگيهاى فكرى ، فرهنگى ، اعتقادى هر عصر است . با توجه به آنكه علوم و معارف بشرى همواره امرى سيّال و در حال نوسان است ، بنابر اين هرگز يك فهم پايدار و ثابتى از كلام خداوند نخواهيم داشت .
نقد :
دگرگونى معرفت بشرى به نحو قضيه موجبه كليه ، پذيرفته نيست . چه اينكه اعتبار و ارزش معرفت انسان در پرتو ثبات و پايدارى يك سلسله قضاياى بديهى و زيرين مانند « استحاله اجتماع و ارتفاع نقيضين » ، « وابستگى معلول به علت » ، و قضاياى اوّلى در هندسه و رياضيات و . . . است . با فرض دگرگونى اين نوع قضاياى بنيادى ، اعتبار علمى خود اين فرضيه نيز از بين مىرود .
از سوى ديگر ، تحول در معارف مكتسب آدمى ، اعم از تجارب درونى و بيرونى و تأملات عقلانى ، امرى تازه و سخنى بديع نمىنمايد . ليكن تمام سخن اين است كه مفهوم تحول معارف بشر ، لزوما به معناى ويرانگرى يافتههاى پيشين و جايگزينى معارفى نو و بىارتباط نمىباشد . فرهنگ و علوم انسانى همانند حلقات