اول آن كه اين اتفاق امرى ممكن است و محال نمىباشد تا لازم آيد از معناى حقيقى به مجازى منصرف شويم . و دليل ديگرى نيز براى اين كار وجود ندارد .
دوم آن كه برداشت مطرح شده ، خلاف ظاهر آيات است .
و سوم اين كه « . . . حوادث خارق العاده در قرآن نيز منحصر به اين مورد نيست كه بخواهيم آن را توجيه و تأويل كنيم . » .
و در نهايت نتيجه مىگيرند كه :
اصولا با قبول اصل معاد و زنده شدن مردگان در رستاخيز و همچنين با قبول خوارق عادات و معجزات پيامبران اين اصرار دليلى ندارد كه همهء آيات قرآن را به يك سلسله مسائل عادى و طبيعى تفسير كنيم و مرتكب همه گونه خلاف ظاهر در آيات بشويم ؛ زيرا اين كار نه صحيح است و نه لزومى دارد . « 1 »
جزئيات داستان
شخصيت پردازى يكى از اركان داستانسرايى است . قرآن مجيد كه سرگذشت پيشينيان را در قالب داستانهايى خواندنى و عبرتبرانگيز براى تمامى افراد بشر باز مىگويد ، شيوهاى ويژه را در نقل آنها پيش مىگيرد ، قالب مرسوم قصهگويى را مىشكند ، غالبا با بىاعتنايى به مشخصات زمانى ، مكانى و فردى واقعه ، آن را از هويت شخصى تهى ساخته ، حال و گذشته را در هم مىآميزد و بشر را به نظارهء خويش در آيينهء تاريخ فرا مىخواند . اين سنتشكنى ، خود موجب گشته تا بسيارى به عادت ديرين خود در پى يافتن جزئيات اين رويدادها برآيند و به بازسازى صحنههاى حذف شدهء آن اقدام ورزند و بدين سان قدم به لغزشگاهى نهند كه تنها عدهاى اندك از آن به سلامت گذر كردهاند . اكنون برآنيم تا از اين منظر به روش تفسير نمونه در بازگويى داستانهاى قرآن نظرى افكنيم و ديدگاههاى آنان را در اين باره به دست آوريم .
تفسير نمونه به رغم آن كه در نقل حديث سختگير نيست و به نقد سندى و محتوايى احاديث نپرداخته ، بسيارى از آنها را از منابع دست دوم نقل كرده ، و در اين امر ، خود را به منابع شيعه نيز محدود نساخته است ، اما در پردازش داستانهاى قرآن كوشيده است تا در حدى كه قرآن ترسيم نموده ، توقف كند و از نقل رواياتى كه به
هامش
( 1 ) . همان ، ج 2 ، ص 219 و 220 .