سرگذشت جسم انسان در طول عمر . « 1 »
در مقدمهء سوم نيز چنين مىآورند :
3 - هر يك از ذرات بدن انسان ، تمام مشخصات جسمى او را در بردارد ؛ يعنى اگر به راستى هر يك از سلولهاى بدن را بتوانيم پرورش دهيم تا به صورت يك انسان كامل درآيد ، آن انسان تمام صفات شخصى را كه اين جزء از او گرفته شده دارا خواهد بود . ( دقت كنيد ) مگر روز نخست يك سلول بيشتر بود ؟
اگر چه در اين بررسى ، هدف ما روششناسى تفاسير بوده و از اين رو ، به نقد ديدگاهها نمىپردازيم ، اما توجه به چند نكته را در اين خصوص ، بىفايده نمىدانيم : اول آن كه - چنان كه در مقدمهء اول گذشت - صفات از يك سلول به سلول بعدى ، به ارث مىرسند ؛ اما بايد توجه داشت كه اين سخن هرگز به صفات و خصوصيات اكتسابى تعميم داده نمىشود و پذيرفته نيست . لذا در موضوع مورد بحث كه شاهد « انتقال تمام خصوصيات » است ، نمىتواند پايهء استدلال قرار گيرد .
دوم آن كه آنچه ايشان در مقدمهء سوم آوردهاند ، هم اكنون از لحاظ علمى مطرح است ، اما نه به استناد تك سلول اوليهء جنين ، بلكه با توجه به
DNA
سلول ؛ اما به هر صورت ، از آن جا كه اين استدلال در جايى كاربرد دارد كه مقدمهء اول اثبات شده باشد ، لذا نمىتوان از آن بهره جست .
به رغم اين سخنان آن چه در اين جا مهم است ، تبيين هدف ايشان از استناد به علم و نيز جايگاه آن نزد ايشان است . بايد پرسيد كه چرا ايشان ، در اثبات امرى با اين اهميت ، چون معاد جسمانى ، از آن بهره مىگيرند ؟ به ويژه آن كه آن را برگرفته از قرآن و هماهنگ با ظاهر آن مىدانند . در اين صورت چه نيازى به اثبات علمى بوده است . آيا در صورتى كه علم از اثبات آن ناتوان بود ، آنها دست از اين باور برمىداشتند ؟ قطعا نه . اين حقيقتى است كه مرورى بر تفسير نمونه ، آن را كاملا روشن مىسازد . حتى كسانى هم كه به علم زدگى شهرهاند ، بدين سادگى دست از ظاهر بسيارى از آيات قرآن برنمىدارند ، چه برسد به ايشان كه چنين جايگاهى براى علم قائل نيستند . پس بايد پرسيد كه از چه رو به علم استناد مىكنند ؟ پاسخگويى به اين سؤال نيازمند توجه به عصرى است كه اينان در آن ، به تفسير قرآن همت ورزيدهاند . آنان در دورانى به سر مىبردهاند كه توسن علم
هامش
( 1 ) . همان ، ص 230 .