در واقع ، گواه حقانيت ادعاى رسالت آن پيامبران باشد ، بىشك اين موارد ، تنها اندكى از شگفتىهاى بىشمار امتهاى پيشين را رقم مىزند ؛ چه آن كه تنها در داستان حضرت موسى ، تبديل عصا به اژدها و درخشنده شدن دست آن حضرت بدين معنا معجزه است ، حال آن كه خرق عادات در آن قوم بسيار است . اما اگر ايشان از معجزه معنايى عام را اراده كرده باشند و هر آن چه از خرق عادات در زمان حيات آن پيامبر در ميان قومش ، به دست آن حضرت روى داده باشد ، منظور داشته باشند ، اين ادعا به واقع نزديكتر خواهد بود .
در هر صورت ، مهم اين است كه توجه داشته باشيم كه بين اين دو دسته خوارق عادات تفاوت وجود دارد . آن چه پيامبرى به عنوان معجزه و سند صدق دعوى خود ، بر امتش عرضه مىدارد ، در اصل و بنا به ضرورت عقلى ، بايد به گونهاى غيرمعمول و از طريق اعجاز روى داده باشد و به همان صورت نيز تفسير گردد ، حتى اگر قرآن در اين باره ساكت باشد ؛ همانطور كه در مورد ناقهء حضرت صالح چنين است . اما در موارد غير آن ، اگر چه امكان وقوع چنين امورى هست ، اما ضرورتى وجود ندارد و چه بسا بتوان گفت كه چون شيوهء مرسوم در وقوع حوادث ، از طريق اسباب و علل عادى است ، براى اثبات اين امور ممكن بر خلاف اين طريق ، نيازمند دليل و قرينهء خارجى هستيم . البته پاىبندى به قواعد زبان و ضوابط لغت در اتخاذ هر تفسيرى از قرآن ، امرى ضرورى است .
دوم اين كه مفسران نمونه در اثبات حقانيت اين تفسير خود ، به قدرت خداوند استناد كردهاند . آيا در برابر اين سخن نمىتوان گفت كه خداوندى كه خود حاكم بر نظام آفرينش و قدرتمند بىرقيب هستى است آيا از تحقق ارادهاش در مجراى همين نظام عادى عاجز مىباشد ؟ علاوه بر اين كه اگر تحقق اراده مهم باشد ، راههاى تحقق آن اهميتى ندارد و تفاوتى نمىكند كه از چه طريق تحقق يابد . مزيد بر اين كه خود ، مقرر فرموده كه پديدهها را از طريق اسبابشان پديد آورد .
سوم اين كه سخن مفسران نمونه مبنى بر اين كه موارد استثنايى بسيارى در زندگى روزمرهء ما وجود دارد - اگر چه به شرح آن نمىپردازند و نمونههايى از آن ارائه نمىدهند - در واقع بيانگر ديدگاه مهمى دربارهء اين دسته از پديدهها است كه بر اساس آن با تفاوت نگذاردن بين تاريخ گذشته و حال بشر ، روى دادن آنها را در زمان حاضر نيز محقق مىدانند . در اين جا بايد توجه داشت كه در صورت ادعاى مشابهت ، يا اين است كه
عقلگرايى در تفاسير قرن چهاردهم ( فارسى ) — صفحة 424
مساهمون: شادى نفيسى
ص٤٢٤