آنها پند و اندرز گرفته شود ، اخذ كرده ، همانها را گوشزد مىكند . « 1 »
در تفسير آيهء 259 سورهء بقره ، در داستان عزير آمده است :
مطلب ديگر آن كه در اين آيه اسم شخصى كه بر آن قريه عبور كرده ، و اسم آن قريه و مردمى كه در آن ساكن بودهاند و كسانى كه اين داستان آيتى براى ايشان قرار داده شده . . . ذكر نشده . . . با اين كه مناسبتر با مقام استشهاد ، اين بود كه به اسامى اشاره شود تا شبهه بهتر دفع گردد .
و اين مطلبى است كه به زبان آوردنش جرأت بسيار مىخواهد . ايشان نمىگويد كه همان اندازه كه قرآن آورده ، كافى بوده ، بلكه براى آن دليل ديگرى مىآورد :
. . . ولى چون مرده را زنده كردن و همچنين هدايت به اين ترتيب ، امر مهمى بود و مورد استبعاد واقع شده ، لذا مقتضاى بلاغت اين است كه گويندهء حكيم ، آن را كوچك شمرده با لحن سادهاى بيان كند و حالت استبعاد مخاطب و شنوندگان را بشكند . چنان كه بزرگان براى اين كه عظمت مقام خود را نشان دهند مردان بزرگ را كوچك شمرده ، بدون اهميت تلقى مىكنند . و به همين منظور ، بسيارى از جهات داستان ، كه در اصل غرض دخالت نداشته ، مبهم گذاشته شده . و همچنين نام كسى كه با حضرت ابراهيم بحث كرده در آيهء پيشين برده نشده است . و در آيهء بعدى نيز خصوصيات داستان ، از قبيل نام طيور و نام و شمارهء اجزا ، ذكر نشده است .
و از سوى ديگر ، علامه براى نام بردن نيز علتى بيان مىكند : « و اما علت تصريح به اسم حضرت ابراهيم اين است كه قرآن عنايت خاصى به بزرگدارى آن حضرت دارد » . و در پايان ، روش كلى قرآن در اين موارد را متذكر مىشود : « و براى رعايت همين نكتهاى كه گفته شد غالبا موضوع زنده كردن و ميراندن ، در قرآن شريف ، با لحن ساده و بدون اهميت ذكر شده است » . « 2 »
ايشان در تفسير داستان اصحاب كهف نيز به همين شيوهء قرآن در بيان قصص اشاره مىكند :
دأب و روش كلام خداى تعالى در آن جا كه قصهها را مىسرايد بر اين است كه به
هامش
( 1 ) . همان ، ج 2 ، ص 307 .
( 2 ) . همان ، ص 360 و 361 .