تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عقلگرايى در تفاسير قرن چهاردهم ( فارسى ) — صفحة 373

مساهمون:

ص٣٧٣
معجزه دارند ، نداريم » « 1 » تنها در اين موارد صادق است و نمىتوان اين حكم را به موارد ديگرى كه از اين تعريف خارجند ، تعميم داد . در قرآن از عذاب‌هاى الهى و امدادهاى غيبى سخن گفته شده است . اين موارد ، تنها به اقوامى اختصاص داده نشده كه رسولان الهى در آنها مبعوث شدند تا تصور شود كه نفوس انبيا در وقوع آنها دخيل هستند ، بلكه نزول آنها ، به كفر و ايمان مردمان نسبت داده شده است . در برخى داستان‌ها آن چه روى داده را نمىتوان در هيچ يك از اين دسته‌بندىها جاى داد . داستان حضرت ابراهيم و چهار كبوتر و يا ماجراى عزير حوادثى هستند كه علل ديگرى وقوع آنها را موجب شده است . بر اين مطالب بايد اين نكته را هم افزود كه قرآن در بازگويى اين رخدادها ، به علل مادى و غيرعادى اشاره نمىكند ، بلكه عللى غيرمادى براى آنها بيان مىكند . و آن چه موجب شده تا پاره‌اى از تفسيرها كه از اين امور شده ، تأويل ناميده شود ، اين است كه وقوع اين امور را از مجراى علل مادى معمولى دانسته‌اند ، نه اين كه آنها را انكار كنند . و به نظر نمىرسد كه بين اين شيوه از تفسير با برداشت علامه تناقضى وجود داشته باشد ؛ زيرا علامه ، همان گونه كه پيش از اين آورديم ، معتقد است كه تحقق خواست خداوند به معناى عدم وساطت علل مادى در وقوع پديده‌ها نيست . و نيز بر اين باور دارد كه هر پديدهء مادى ، نيازمند علتى مادى است . و در سخن ايشان هيچ دليلى نمىتوان يافت كه بر ضرورت وجود علل غيرمادى ، دلالت داشته باشد . تفسير عذاب‌هاى الهى و امدادهاى غيبى به امورى خارق العاده ، ما را با سؤال ديگرى نيز مواجه مىسازد : « چه شده كه چهرهء عالم تغيير كرده ، كفر و عصيان عالم را فراگرفته و بىدينان توانمند و دينداران ، به ويژه مسلمانان ، ضعيف و ناتوانند ، اما جهان هستى نسبت به اين امور بىتفاوت شده است ؟ » . علامه خود پرسشى را طرح كرده و به آن پاسخ مىدهد كه تا حدودى ناظر به سؤال ما است : مدعيان ما با زبان ريشخند و مسخره به ما مىگويند كه اين عصر آخر الزمان چه منقصتى دارد كه از اين حوادث پر بركت خالى است ؟ و اهل اين ازمنه چه گناهى مرتكب شده‌اند كه دستى از غيب بيرون نيامده و كارى نمىكند و با اين استعداد بىپايان و پيشرفت علمى دهشت‌زا ، با عصايى كه اژدها كند يا شترى كه از دل سنگ بيرون كشد ، اين همه تمايلات ضد مذهبى را يك سره نمىكند ؟ بلكه
هامش
( 1 ) . همان ، ج 1 ، ص 205 و 206 .