علامه از مباحث قبل چنين نتيجه مىگيرد كه علم از انكار معجزه ناتوان است و با استناد به مواردى كه علم از تبيين آنها عاجز است ، آن را مؤيدى بر اين نظر مىگيرد كه علم ، تنها به ظواهر امور دسترسى دارد نه به كنه امور . از اين رو نمىتواند فراتر از اين ظواهر قضاوت كند ، حال آن كه معجزه به وراى آن تعلق دارد .
البته همانطور كه حس و تجربهء سطحى ، موضوعات خارق العاده را نمىپذيرد ، بحثهاى علوم طبيعى نيز آن را قبول نخواهد كرد ؛ زيرا متكى به همان ظواهر محسوس علت و معلول طبيعى هستند كه از آزمايشهاى حسى و فرضيات علمى امروز ، كه براى تعليل حوادث به كار مىرود ، گرفته شدهاند . « 1 »
در هر حال ، علم نمىتواند خرق عادت را انكار و يا پردهپوشى كند ؛ چون اين موضوع از منطقهء نفوذ علم ، يعنى ظواهر محسوس علت و معلول طبيعى ، بيرون است . « 1 »
معجزات و انكار عقل
اگر انكار معجزه از محدودهء علم خارج است ، از محدودهء عقل خارج نيست . براى رفع اين اشكال ، علامه معجزه را نه تنها از نظر عقلى محال نمىشمارد ، بلكه آن را عملا هم امكانپذير معرفى مىكند :
ولى بايد دانست كه اين گونه امور [ معجزات ] اگر چه بر خلاف جريان عادى طبيعت مىباشند اما هرگز از محالات ذاتى ، كه هر عقلى به طور مسلّم آن را محال مىشمارد ، نيستند ؛ مثلا اجتماع وجود و عدم در يك مورد مشخص از هر جهت ، يا نفى چيزى از خودش و يا مساوى شدن يك با دو و امثال اينها از جملهء امورى است كه هر عقلى آن را محال مىداند ، ولى معجزات هيچگاه اين طور نيستند . . . .
سپس به امكان عملى آن اشاره مىكند :
علاوه بر اين اصل معجزات از امورى است كه حتى جريان عادى طبيعت ، آن را انكار نمىكند ؛ مثلا زنده شدن مرده يا مردن زنده يا تبديل صورتى به صورت ديگر و حادثهاى به حادثهء مغاير آن ، مانند تبديل راحتى به بلا و بلا به راحتى و آسايش ، همه از امورى است كه مرتبا در عالم طبيعت صورت مىگيرد . منتهى فرقى كه ميان معجزات و وضع عادى طبيعت وجود دارد اين است كه اين گونه امور ،
هامش
( 1 ) الميزان ، ج 1 ، ص 75 .