قرآن در جاى ديگر مىفرمايد :
« وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى »
. اگر قرآن اين گونه سخن مىگويد ، هدف خاص تربيتى از آن دارد ، نه آن كه مراد ، عدم تحقق امور از طريق علل قريب آنها و تحقق آنها بىواسطه از سوى خداوند باشد . آيا همين سخن را در تفسير بسيارى از داستانهاى قرآن نمىتوان گفت ؟ آيا تفسير قرآن از جنگ بدر ، يكى از اين موارد نيست ؟ يا اين كه اگر خداوند تصريح مىكند كه بندهاى از بندگانش يا يكى از پيامبرانش نه از آن جنبه كه به رسالت مربوط است ، از علمى برخوردار است و اين بهرهمندى را به خود نسبت مىدهد ، آيا بايد آن را يك امر خارق العاده و غير معمول بدانيم ؟ البته اين بدان معنا نيست كه آنها حتما در به دست آوردن آن علم ، كوشش و تلاش كرده باشند ، بلكه اينها نيز همسنخ درك و هوش هستند ، كه افراد بشر در برخوردارى از آنها و نيز در برخوردارى از زيبايى و قدرت جسمانى و قواى روحانى متفاوتند . نبوغ تمامى نوابغ ، علم تمامى دانشمندان ، ايمان همهء مؤمنان از جانب خدا است . علم حضرت داود و حضرت سليمان و ذوالقرنين را شايد بتوان اين گونه تفسير كرد .
داستانهاى قرآن سراسر نكتهاند و سخن گفتن از آنها بررسى مستقل هر يك از آنها را مىطلبد و ما را چارهاى نيست جز آن كه به همين مقدار بسنده كنيم .
هدف قرآن از پرداختن به سرگذشت پيشينيان
چرا قرآن به نقل داستان مىپردازد . آيا قرآن داستان مىسرايد يا تاريخ مىگويد ؟
از نظر مفسر فى ظلال القرآن ، همان گونه كه در جاى جاى تفسير خود مىآورد ، قرآن كتاب خودسازى و سازندگى و منشور جاودانهء زندگى است . قرآن تنها ، كتاب عقيده نيست ، بلكه كتاب عقيده براى عمل است . « 1 » بنا بر اين از هر موضوعى كه سخن مىگويد و به هر بحثى كه وارد مىشود ، اگر از زمين مىگويد يا آسمان ، از حال مىگويد يا گذشته ، از اقتصاد مىگويد يا فرهنگ ، همين هدف را دنبال مىكند . از نظر سيد قطب ، قرآن از گذشتگان مىگويد ، اما با ويژگىهاى ذيل :
الف - داستانسرايى نمىكند . داستانهاى قرآن واقعىاند ، نه افسانه و اسطوره . « 2 »
هامش
( 1 ) . فى ظلال القرآن ، ج 2 ، ص 1012 و 1013 .
( 2 ) . همان ، ج 1 ، ص 261 و 262 .