تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عقلگرايى در تفاسير قرن چهاردهم ( فارسى ) — صفحة 280

مساهمون:

ص٢٨٠
كه ظاهر اين آيات بر آن دلالت دارد ؛ اما سخنى نيست كه به قصد بيان حقيقت گفته شده باشد ، بلكه بر اساس باور مردم ، تقرير شده است . آنان در ادامه ، وجه ديگرى را بر آن مىافزايند و آن اين كه قرآن اگر چه برخى مطالب را كه در ميان مردم آن زمان مشهور بوده ، نقل مىكند ، اما آن را به گونه‌اى مىآورد كه هر كس با هر عقيده و برداشتى كه از آن دارد بتواند آن را بپذيرد ؛ يعنى در واقع معتقدند كه قرآن به گونه‌اى سخن مىگويد كه هر كس مىتواند آن را با نظر خود تطبيق دهد . آنان سپس به بيان حكمت آن مىپردازند و مىگويند كه خداوند شناخت حقايق جهان هستى را به تحقيق و علم انسان محول ساخته است ؛ چرا كه اينها امورى اكتسابى هستند و اگر قرآن ، آن را مشخصا بيان كند ، با سطح دانش و آگاهى مردمان هر دوره ، كه هنوز به بالاترين مرتبه از علم نرسيده‌اند ، هماهنگ نيست و شك و تكذيب آنان را به دنبال خواهد داشت . همان‌گونه كه امروزه عده‌اى به كتاب وحى ، به خاطر تفسير يك چنين امور جزئى ايراد مىگيرند و كتاب دين را مخالف با علم تلقى مىكنند . اگر چه آن را نام علم بر آن مىنهند فرضى يا ظنى باشد . « 1 » همچنين در تفسير آيهء 275 سورهء بقره مىآورند كه تعبير از مصروع به عنوان كسى كه
« يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطانُ مِنَ الْمَسِّ »
بدان علت بوده كه اين طرز تلقى براى عرب‌ها شناخته شده بوده و به صورت يك ضرب المثل درآمده بوده است . لذا به كار رفتن اين تعبير در قرآن نه بر وجود و نه بر نفى اين مطلب كه صرع در اثر مسّ شيطان است ، دلالت دارد . اگر چه نظر پزشكان دربارهء بيمارى صرع و معالجهء آن ، اين امكان را به كلى نفى نمىكند كه برخى مخلوقات ناپيدا كه از آنها به جن تعبير مىشود ، به گونه‌اى با افراد مستعد براى اين بيمارى ارتباط برقرار كرده ، موجب بروز آن شوند . « 2 » عبد ه در بحث از ملائكه نيز همين سخن را تكرار مىكند و احتمال مىدهد كه قرآن برخى امور ناشناخته را براى بشر در قالب برخى عبارات آشنا و نظريات مأنوس ادا مىكند تا موجب وحشت و نگرانى شنوندگان نشود . « 3 » از بخش اول سخنان « 4 » مفسران المنار مىتوان استنباط كرد كه آنان بر اين باورند كه اگر چه قرآن برخى مطالب را بر مبناى عقايد مخاطبانش تقرير مىكند ، اما آن را به گونه‌اى
هامش
( 1 ) . همان ، ص 401 و 402 . ( 2 ) . همان ، ج 3 ، ص 95 . ( 3 ) . همان ، ج 1 ، ص 273 . ( 4 ) . همان ، ص 401 و 402 .