سورهء نجم ، « 1 » در تبيين وجه نسبت دادن انسان به خاك ، هر يك از اين دو اعتبار را مستقلا ، نه منضما ممكن دانستهاند .
نتيجه
در نهايت بايد نظر مفسران نمونه را ، آنگونه كه خود تصريح كردهاند ، چنين بيان كرد :
آنان با اشاره به اين قاعده كه « مادام كه قرينهاى روشن بر خلاف ظواهر آيات وجود نداشته باشد ، بايد آنها را بر همان معناى ظاهرش تطبيق كرد » « 2 » ، نظريهء تكامل را از نظر علمى ، غير قطعى دانستهاند كه نمىتواند قرينهاى مناسب براى حمل آيات بر خلاف ظاهرشان باشد . ظاهر آيات را هم اگر چه كاملا صريح تلقى نمىكنند ، اما با خلقت مستقل سازگارتر مىبينند . « 3 »
آن چه در سخن مفسران نمونه ، بسيار حائز اهميت است ، اين است كه آنان نظريهء تكامل را از ديدگاه كلامى رد نمىكنند ، تضادى بين آن و مقام والاى بشر يا بينش توحيدى نمىبينند و تأكيد مىكنند كه :
فرضيهء تكامل ، هيچگونه ارتباطى با مسئلهء توحيد و خداشناسى ندارد و دليلى بر نفى جهان ماوراى طبيعت محسوب نمىشود . . . . تنها مشكلى كه فرضيهء تحول با آن روبهرو است اين است كه با شرحى كه قرآن براى آفرينش آدم بيان كرده و چگونگى خلقت او را از خاك و گل ذكر مىكند ، سازگار نيست . « 4 »
و در جاى ديگر توضيح مىدهند كه :
با اين كه بسيارى كوشش دارند ميان اين فرضيه [ تكامل ] و مسئلهء خداشناسى ، يك نوع تضاد قائل شوند . . . ولى امروز اين مسئله براى ما روشن است كه اين دو با هم تضادى ندارند ؛ يعنى ما چه فرضيهء تكامل را قبول كنيم و چه بر اثر فقدان دليل ، رد نماييم ، در هر دو صورت مىتوانيم خداشناس باشيم . فرضيهء تكامل اگر فرضا هم ثابت شود ، شكل يك قانون علمى را كه از روى علت و معلول پرده برمىدارد ، به خود خواهد گرفت . و فرقى ميان اين رابطهء علت و معلولى در عالم
هامش
( 1 ) . همان ، ج 22 ، ص 539 .
( 2 ) . همان ، ج 17 ، ص 125 .
( 3 ) . پيش از اين به طور مفصل مطرح گرديد .
( 4 ) . همان ، ج 17 ، ص 131 .