منطق عقلى حكايت مىكند . همچنين به خاطر اسارت در چنگال شرك توانائى هيچ كار مثبت را ندارد . از جهت ديگر او يك انسان آزاده نيست ، بلكه اسير چنگال خرافات و موهومات است و به خاطر همين صفات سربار جامعه محسوب مىشود چرا كه مقدارت خود را به دست بتها و يا انسانهاى استعمارگر داده است .
او هميشه وابسته است و تا طعم توحيد كه آيين آزادگى و استقلال است نچشد ، از اين وابستگى بيرون نمىآيد .
او با اين طرز تفكر در هر مسيرى گام بگذارد ناكام خواهد بود و به هر سو روى آورد خيرى نصيبش نخواهد شد .
آيا چنين كسى با آن كس كه زبان گويا و فصيح دارد و مرتبا به عدل و داد دعوت مىكند و بر جاده صاف و راه راست قرار دارد مساوى است ؟
گرچه در اينجا بيش از دو صفت بيان نشده : 1 - دعوت مستمر به عدل و داد 2 - داشتن روش مستقيم و برنامه صحيح و خالى از هر گونه انحراف ، ولى اين دو صفت خود بيانگر صفات ديگرى است .
آيا كسى كه دائما دعوت به عدل و داد مىكند ممكن است شخص گنگ يا ترسو و بىشخصيت بوده باشد ، نه هرگز ، چنين كسى زبانى گويا و منطقى محكم و ارادهاى نيرومند و شجاعت و شهامت كافى دارد .
آيا كسى كه همواره بر صراط مستقيم گام مىزند انسان بىدست و پا و ناتوان و بى هوش و كم عقل است ؟ هرگز ، مسلما شخصى است كنجكاو ، باهوش ، پر تدبير و با استقامت .
آرى ، چقدر ميان يك انسان كوته فكر و خرافى و اسير و ناتوان و فاقد برنامه ، با انسان آزاده شجاعى كه نه تنها خود اصول دادگرى را به كار مىبندد ، بلكه دائما در جامعهء خود منادى عدل و داد است ، فاصله وجود دارد ؟ !
تمثيلات قرآن ( فارسى ) — صفحة 152
مساهمون: حميد محمد قاسمى
ص١٥٢