تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ قرآن ( فارسى ) — صفحة 82

مساهمون:

ص٨٢
جهات مثل مطالعهء پرواز پرندگان ( زجّر ) ديدن سنگريزه‌ها ( طرّق ) ، تطيّر و تفأل ( عيافه ) ، جگر بينى و . . . شبيه همان آئين كاهنان رم در سدهء سوم پيش از ميلاد مسيح بود كه پيش از آنها از كلده بدانها رسيده بود . كاهنان از اشراف و رجال اجتماع بودند و گاهى كارشان به سلطنت هم مىرسيد . هر كس پيش آنها مىرفت هديه‌اى بدانها مىداد به نام « حلوان الكاهن » او هم جملاتى با سجع و قافيه ، مبهم و دو پهلو ، كه بعد قابل تأويل باشد ، ( سجع الكهّان ) بيان مىكرد . چنين بود كه پيامبر اكرم فرمود هر كه نزد آنها برود و سخن آنها را تصديق كند به وحى كافر است و نيز هديهء به كاهنان را منع فرمود . بعضى از اينها شهرت زيادى يافته‌اند . مثل سطيح ، شقّ ، ابن صياد ، مسيلمه ، طليحه ، رباح بن عجله ، ابلق اسدى و زبراء كاهنه . چنان كه گذشت ، كاهنان بزرگ ، نگهبانان بت پرستى بودند و براى خود نقشى از پيامبرى قائل بودند . كاهن كسى بود كه مردم به او مراجعه مىكردند تا از گذشته يا آيندهء ايشان خبرى بدهد و آرزوى دل يا افكار آنها را بخواند و بگويد ، و يا به هنگام كارى مهم چون ناخوشى ، زناشوئى ، مسافرت ، جنگ ، تجارت و از اين قبيل كارها ، به ايشان دستورى بدهد . گاهى هم ممكن بود كاهن شكل كار خود را عوض كند ، به صورت تسخير روح و يا رياضت كهانت كند . گاه با توسل به اسباب و ابزارى پيشگوئى مىكرد و زمانى بدون وسيله . به هر صورت ، كلمات مبهم و چند - پهلوئى مىگفت كه شنونده مطابق ذوق خود بيابد و بعد گزاف‌تر از آنچه شنيده بازگو كند . بودند كسانى كه در صدر اسلام بر پيغمبر اكرم گمان كهانت و شاعرى مىبردند و از پيامبر مىخواستند كه همچون كاهنان بگويد كه آنها در زير دامن چه پنهان كرده‌اند ؟ اين بود كه خداوند فرمود : « اين قرآن گفتار رسول كريم است . سخن شاعر نيست كه بدان كم ايمان داشته باشيد . و گفتار كاهن نيست كه توجه و تذكر شما بدان كم باشد . سخنى است كه از جانب پروردگار جهانيان نازل شده است » ( 69 : 40 - 43 ) و يا فرمود : « ياد آورى كن كه تو از نعمت پروردگارت نه كاهنى و نه مجنون » ( 52 : 29 ) « 4 » .
هامش
( 4 ) براى اطلاعات بيشتر مراجعه كنيد : ترجمهء مقدمهء ابن خلدون 1 : 190 ، 303 ، 518 ، 663 ، بلوغ - الأرب 3 : 278 ببعد ، عجائب المخلوقات قزوينى 1 : 371 ، طبرى 2 : 99 ترجمهء مروج 525 - 545 ،
تاريخ قرآن ( فارسى ) — صفحة 82 | محمود راميار