بخوان به نام پروردگارت كه آفريد - بيافريد مردم را از خون بسته - بخوان و خداوند تو آن بزرگوار - كه آموخت به قلم - آموخت به انسان آنچه نمىدانست » .
فرمود : « پس بخواندم و پايان يافت و از نزد من برفت و بيدار گشتم از خوابم و چنان مىنمود كه كتابى در دلم نوشته شده است » .
اين بود نخستين ظهور پديدهء قرآنى كه بعد ، طى بيست و سه سال ادامه يافت .
از اين لحظه بود كه پيامبر امّى كتابى نوشته در دل خود يافت كه راهى نو به بشريت عرضه مىكرد . عايشه مىگويد پيامبر در حالى كه دل در برش مىتپيد با اين آيات نزد خديجه بازگشت .
در اين روايت سخن از خواب و رؤياست . پيامبر ( ص ) به خواب بود كه جبرئيل را ديد . حتى بعضى از احاديث مىگويند كه اين حادثه در سحر اتفاق افتاد ، سحر روز دوشنبه هفدهم و يا چهاردهم ماه رمضان سيزده سال پيش از هجرت . در روايتى كه از عايشه نقل شده در آن ذكرى از خواب نشده است اما در آغاز آن صحبت از رؤياى صادقه است و بعد سخن به آمدن جبرئيل و نزول وحى مىرسد .
واقعا نمىتوان گفت كه در آن حديث ، اين نخستين وحى به خواب است و يا بيدارى و اگر هم بخواهيم به اصطلاح ، جمع بين دو حديث بكنيم لا بد بايد بگوئيم كه نزول جبرئيل در آغاز در خواب پيامبر بوده و ابلاغ وحى در بيدارى « 4 » .
فرمود : « پس بيرون آمدم ، به نيمه راه كوه رسيدم كه بانگى از آسمان شنيدم .
مىگفت : اى محمّد ! تو پيامبر خدائى و من جبرئيلم . - سر بر افراشتم و به آسمان نگريستم . جبرئيل به صورت مردى ، گامهاى خويش به كرانههاى آسمان گشوده بود و مىگفت : اى محمّد ! تو پيامبر خدائى ، و من جبرئيلم .
« پس ايستادم كه او را بنگرم ، نه پيش رفتم و نه پس آمدم . سپس روى خويش از او بگردانيدم . به كرانههاى آسمان ، به هر جانبى كه نگريستم او را همچنان بديدم . همانطور ايستاده بودم ، نه گامى به پيش نهادم و نه قدمى به عقب بازگشتم .
خديجه كسان خود به طلب من فرستاده بود كه تا بالاى مكه رفته و به سوى او بازگشته بودند ، و من در همان جاى خود ايستاده بودم . سپس او ( جبرئيل ) گذشت از من . »
اين نخستين بار بود كه جبرئيل را رو در رو مىديد . جبرئيل در مقام ظهور ، افق
هامش
( 4 ) الروض الانف سهيلى 2 : 392 ، سيرهء حلبيه 1 : 272 .