دانستند و با او بمناظره برخاستند ولى او بر ايشان پيروزى يافت كه قرآن با اين سخن منافات ندارد و در آيهء
« ما كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتابٍ وَ لا تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ »
« 2 » نفى مربوط به قبل از نزول قرآن است . پس از آنكه نادبيرى ( امّيت ) وى ( ص ) مسلم شد و معجزه ثابت گشت ديگر براى توانائى بر خواندن و نوشتن بدون معلم ، مانعى نمىماند و اين معجزهاى است پس از معجزهاى « 3 » . . . ديگر از كسانى كه در اين باره بحث كردهاند ابو الفتح نيشابورى ، ابو محمد بن مفوز ، ابوذر عبد اللّه بن احمد - هروى ، قاضى ابو جعفر سمنانى و ديگرانند . از شعبى و ابن ابى شيبه گفتهاند كه پيامبر بدرود زندگانى نگفت تا اينكه نوشتن آموخت « 4 » .
بعضى از علماى افريقا و سيسيل گفتهاند كه توانائى بر نوشتن پس از امى بودن منافاتى با معجزه ندارد بلكه اين خود معجز ديگرى است بعد از شناسائى امى بودن او « 5 » .
از متأخرين نيز كوششى به كار بردهاند كه شايد ميان اين دو نظر راهى بيابند و يا تلفيقى از هر دو باشد . آقاى منوچهر بزرگمهر مىنويسد : مىتوان گفت كه امى بمعنى بيسواد است اما نه مطلق بيسواد . بلكه ، كسى كه كتابهاى منزّلهء آسمانى را نمىتواند بخواند و مجازا بمعنى قومى كه داراى كتاب نيستند نيز استعمال شده ، به حدى كه در ميان يهود معنى اصلى آن از ميان رفته و نقل بمعنى اصطلاحى گرديده است ، مثل « اهل كتاب » در ميان مسلمين . البته عكس اين تعبير هم ممكن است .
يعنى مىتوان گفت « امى » بدوا بمعنى « غير يهود » يعنى قوم « بىكتاب » آمده ، سپس توسعا بمعنى كسى كه قادر به خواندن كتاب يا نوشتن آن نيست استعمال شده است . به اين ترتيب هر دو معنى يعنى آنچه مفسرين اسلامى گفتهاند و آنچه محققان غربى مىگويند صحيح خواهد بود و « نبى امى » يعنى پيغمبرى كه نانويسنده است و در ميان قومى كه تاكنون كتاب آسمانى بر آنها نازل نشده و بقول يهود « امى » بوده مبعوث گرديده است « 6 » .
چنان كه در مورد ابو الوليد باجى ديديم گاهى كار در اين مورد به زشت گوئى هم
هامش
( 2 ) سورهء 29 عنكبوت : آيهء 48 .
( 3 ) سيرهء حلبيه 1 : 24 .
( 4 ) تفسير كشف الاسرار ميبدى 7 : 6 .
( 5 ) شرح قاموس 8 : 191 .
( 6 ) مجله دانشكده ادبيات تهران شمارهء 40 تير ماه 1342 صفحهء 436 .