« قضى » خوانده شده است « 1 » ولى واقعا چنين چيزى را چطور مىتوان باور داشت ؟
آيا اين اشتباه را در همهء نسخهها مرتكب شدهاند و يا فقط در يك نسخه چنين لغزشى پيش آمده است ؟ طبيعى است اگر چنين اشتباهى هم پيش بيايد تنها در يك نسخه است و نسخههاى ديگر مصون از آن خواهند بود و در مقابلهء بعدى ، آن يك نسخه هم اصلاح مىشود . مهمتر از اين آنكه : آموزش قرآن متكّى به تعليم معلّم بوده ، يعنى به هر صورت ، آموزش شفاهى - سمعى است . كتاب و نوشته تنها ياور زبان و گوش هستند . تكيهء اصلى بر تعليم روياروى شفاهى است . بايد ديد كه چطور تعليم مىدادهاند . درست است كه قرائت « و قضى » از ابن عباس روايت شده ، اما خود ابن عباس اين را نزد ابن كعب و ابن مسعود فرا گرفته و آن دو تن نيز همين قرائت را داشتهاند . پس روشن شد كه اين قرائتى از صحابه بوده كه باقى مانده و آن را به عنوان لغزشى به كاتبان مصاحف نسبت دادهاند . تصادفا بر خلاف آنچه ضحّاك گفته كه نوك قلم كاتب را مركب گرفته بود و واو به صاد چسبيد « 2 » ، يك چنين لغزشى در رسم الخط آن روز كه بيشتر شبيه به خط كوفى بوده خيلى كم ممكن بود پيش بيايد و اين قبيل خطاها در خط نسخ و ثلث خيلى بيشتر امكان مىيابد . در اين خط دنبالهء واو را كه تند و تيز بكشند به صاد وصل مىشود و امكان يك چنين لغزشى در آن خط هست . اما در رسم المصحف آن روزگار ، بخصوص كه خط را درشت بنويسند ، امكان چنين لغزشى كم مىشود . اضافه كنيم كه اسناد اين خبر از ابن عباس ضعيف است و قرائت آن جزء قراآت شاذّ به حساب آمده ، ولى قرائت « و وصّى » متواتر قاطع است و هر معارضى با آن ساقط .
از اين قبيل نسبتها به كاتبان آن مصاحف زياد دادهاند . علت اصلى آن هم يكنواخت به كار نبردن روشى بود كه برگزيده بودند . از اينجا مىگويند « لحن » به قرآن راه يافته است . پيش از اشاره به مورد نسبت ، توجه كنيم كه معناى هر كلمهاى در طول زمان ممكن است دچار تحوّل و دگرگونى شود . امروز وقتى مىگوئيم « لحن » ، تغيير و تبديلى را كه در حرفى از كلمه و يا در اعراب و حركت حرفى از كلمه رخ داده باشد ، در نظر مىگيريم . در صورتى كه در آن زمان اين كلمه معانى ديگرى داشته است . عمر مىگفت : « ابىّ قارىترين ماست و ما پارهاى
هامش
( 1 ) اتقان 2 : 327 ، ابن خالويه 75 .
( 2 ) اتقان 2 : 328 .