دربارهء گفتگوى اين دو نفر در آنجا نيز سخنان گونه گون گفتهاند . بعضى مىگويند عثمان از او دلجوئى كرد و تا از يكديگر راضى نشدند و براى هم دعاى خير نگفتند جدا نشدند . و چون عبد اللّه مرد عثمان بر او نماز خواند . اما ديگران بيشتر مىگويند عبد اللّه به عثمان روى خوشى نشان نداد . عثمان گفت : اين چه سخنى است كه از تو بگوشم رسيده است ؟ شنيدهام حرفهائى مىزنى او گفت : آنچه را تو با من كردهاى گفتهام . تو دستور دادى كه شكم مرا لگد كوب كردند و نماز ظهر و عصر را بيهوش بودم و مقرّرى مرا باز گرفتى . عثمان گفت : اكنون براى قصاص آمادهام . هر چه با تو شده دربارهء من انجام بده . او گفت : من آن كس نيستم كه در قصاص را بر خلفاء بگشايم . عثمان گفت : اين مقرّرى تو است ، آن را بگير . او گفت : آن گاه كه بدان نيازمند بودم آن را از من دريغ داشتى و اكنون كه از آن بىنيازم آن را به من مىدهى ؟ نيازى بدان ندارم . پس عثمان بازگشت و عبد اللّه بر او خشمناك بود تا وفات يافت « 25 » و حتى وصيت كرد كه وقتى مرد عثمان بر او نماز نخواند . وقتى هم مرد كسى عثمان را خبر نكرد و عمّار بن ياسر بر او نماز خواند و شبانه در « بقيع الغرقد » به خاكش سپردند . و وقتى عثمان گور تازهاى ديد پرسيد از كيست ؟ - گفتند گور ابن مسعود است . عثمان برآشفت و گفت : بىاطلاع من او را به خاك سپرديد ؟ عمّار پاسخ داد : وصيّت كرده بود كه تو بر او نماز نخوانى . و اين سخن سختى بود كه كينهاى از عمّار بر دل عثمان نشاند .
اما ديگران مىگويند : روش عبد اللّه جز اين بود . او بر سيرهء رسول خدا مىرفت و شكيبائى و ايثارى بيش از اين پيشه داشت .
بارى ، خواه عبد اللّه از آن اعتراض بازگشته باشد يا نه ، اساس اعتراض او مايهاى نداشت . آنچه از اعتراضات او بدست مىآيد ، اعتراضى به شركت شخص زيد است در آن انجمن . او خود را نسبت به زيد برتر مىدانست و رضا نمىداد كه به جاى او زيد مباشر آن كار باشد . پس اعتراضى شخصى بود ، نه اعتراضى به همهء قرآن و يا همهء جمع آن هيأت . حداكثر چيزى كه بتوان گفت : اعتراضى بود به روش آنها . گفتن اينكه : « من وقتى مسلمان بودم كه او در پشت مردى كافر بود « 26 » » جز ناسزائى ميان تهى چيزى نيست . اين چه اعتراضى است به زيد ؟ آيا پدر خود
هامش
( 25 ) ترجمهء تاريخ يعقوبى 2 : 64 - 65 با اندك اختلاف . تاريخ يعقوبى 2 : 170 .
( 26 ) مصاحف 17 ، ابن سعد 2 : 2 / 105 .