تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ قرآن ( فارسى ) — صفحة 440

مساهمون:

ص٤٤٠
رفتن باز دارند كه گفت : اطاعت او بر من لازم است ، يا گويا گفته باشد : دوست ندارم فتنى كه روى خواهد آورد از من آغاز شود . در آنجا به مردم گفت : در قرآن نزاع نكنيد . . . در زمان پيغمبر اكرم تا به هنگام رحلت وى ، در هر ماه رمضان قرآن بر او عرضه مىشد و در سال آخر ، قرآن دو دفعه بر او عرضه شد . و چون عرضه تمام مىشد من براى او مىخواندم و قرائت مرا نيكو مىشمرد . پس هر كس به قرائت من مىخواند ، قرائت مرا يكسره از دست ندهد . زيرا هر كس قرائت آيه‌اى را انكار كند چنان است كه تمام قرآن را انكار كرده است « 15 » . او روانهء مدينه شد و وقتى به شهر رسيد يكسره به مسجد رفت . شب جمعه بود و عثمان بر منبر پيغمبر خطبه مىخواند . چنان او را پر كرده بودند كه تا چشمش بدين مرد كوچك اندام ساق باريك افتاد گفت : جانوركى زشت نزد شما آمده كه از يك سو مىخورد و از سوى ديگر پس مىدهد . اين توهين زشتى بود كه به يك صحابى جليل و بزرگوار روا داشته بودند ! عبد اللّه به تندى پاسخ داد : من چنين نيستم ! من يار پيغمبر در روز بدر بوده‌ام ( كه عثمان نبود ) ، در بيعت رضوان حاضر بودم ( و عثمان نبود ) ، و در روز احد پايدار ماندم ( و عثمان گريخته بود ) . محيط سخت متشنّج شد . همه عبد اللّه را به ياد داشتند و مىدانستند كه تا چه حدّ به سنّت رسول خدا دلبسته است و چقدر ياد آور آن روزهاى گرم نزول وحى است . تا جائى كه عايشه فرياد برداشت : عثمان ! به يار پيغمبر چنين مىگوئى ؟ عثمان نيز بر آشفت و فرياد زد : ساكت شو ! و به ابن زمعه دستور داد كه عبد اللّه را به خوارى از مسجد بيرون اندازد . ابن زمعه ساقهاى نازك عبد اللّه ، همان ساقها كه به رستاخيز گران‌تر از كوه احد خواهد بود ، را كشيد و او را كشان كشان از مسجد بيرون انداخت . او چنان به زمين كوفته شد كه پهلويش در آنجا شكست . مىگويند عبد اللّه گفت : « ابن زمعهء كافر به امر عثمان مرا كشت « 16 » » و اللّه اعلم . على ( ع ) هم در آن مجلس حضور داشت و عثمان را بر اين رفتار سرزنش كرد . عثمان بدين بس نكرد . مقررى ابن مسعود را بريد و به دو اجازهء خروج از مدينه
هامش
( 15 ) تفسير طبرى 1 : 11 ، احمد 1 : 405 ، مجمع الزوائد هيثمى 7 : 153 . ( 16 ) تاريخ يعقوبى 2 : 147 نجف ، شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد 3 : 43 - 44 .