ابو قلابه ( م 105 ) اين داستان را باز گفته كه از خود مدينه ، مركز جهان اسلام آن روز نقل شده است « 12 » : « خلافت كه به عثمان رسيد ، معلمى قرائت مردى را تعليم مىداد و معلم ديگر قرائت مرد ديگر را . جوانان چنان مىآموختند و با هم اختلاف مىيافتند . كار اين اختلاف به معلّمين مىكشيد . پارهاى پارهء ديگر را تكفير مىكردند . اين داستان به عثمان رسيد . خطبهاى خواند و گفت : شما نزد من چنين اختلاف مىكنيد و در قرائت خود لحن ( لغزش ) داريد . البته آنها كه در شهرهاى دورند اختلافشان بيشتر است . پس اى ياران محمد ( ص ) ! گرد هم آئيد و براى مردم امامى بنگاريد » .
ابو اسحاق نيز از اصحابش نقل مىكند : عثمان شنيد كه مىگويند قرائت ابىّ ، عبد اللّه ، معاذ . پس خطبهاى بر مردم خواند و گفت : پانزده سال است كه پيامبر شما فوت كرده و شما اين چنين در قرآن اختلاف داريد . پس دستور داد كه هر كه هر چه از قرآن دارد و از رسول خدا شنيده بياورد « 13 » .
البته معاذ چند سال پيش درگذشته بود و اينجا دعوا بر سر قرائتى بود كه از او مانده بود .
به هر صورت ، عثمان اين سخن راست مىگفت . در حضور خود او بسيار بود كه در قرائت قرآن كار به اختلاف مىكشيد و هر كس مدعى بود كه قرائت خود را از رسول خدا دريافت كرده است . مسلّما در شهرهاى دور دست كه دسترسى به ياران پيامبر كمتر بود ، اختلاف و نزاع بيش از مدينه و حجاز بود . در مرزها نيز هر سپاهى به قرائتى كه معتقد بود قرآن مىخواند و ديگران را بر خطا مىدانست . كار بحث و مجادله و گفتگو در كلام خدا كم كم به خون ريزى و قتال مىكشيد و چه بسا اختلافى كه در كتب يهود و نصارا پيش آمد ، در كمين مذهب اسلام نيز بود .
همانطور كه حذيفه آن را پيش بينى كرد .
اضافه كنيم بر آن : حروف هفتگانهاى كه مىگفتند قرآن بر آن نازل شده ، براى مردم اين ديار و شهرهاى تازه مسلمان شده روشن و شناخته شده نبود . امكان شناختنش نيز بدين آسانيها نبود تا بدان تمسك جويند و اختلاف خود را با آن
هامش
( 12 ) مصاحف 21 ، 22 ، اتقان 1 : 209 نوع 18 ، مقنع دانى 8 ، فتح البارى ابن حجر 9 : 15 و 18 ، تفسير طبرى 1 : 21 .
( 13 ) ابو شامه 58 .