مىداشتند . نمونههاى اين را از همان آغاز اسلام و دعوت پيامبر داريم كه خود حاكى از رواج عظيم قرآن از همان روزهاى نخست است . داستانى است كه محدّثان و مورخان به گونههاى مختلفى نقل كردهاند و ما روايتى را كه قديمىترين همه است و موثقتر از همه ، برمىگزينيم .
اين ابن اسحاق است كه آن را نقل كرده و با همهء طول و تفصيلى كه دارد ، رنگ و جلائى از جاذبهء قرآنى در آن ديده مىشود كه وثوق و اعتبارش را مسجّل مىدارد .
اين روايت به گونههاى ديگرى هم نقل شده ، اما محتواى اين روايت صحّت آن را بيشتر نشان مىدهد :
سه چهار روز پس از اسلام حمزه عموى پيامبر ، قريب شش سال پس از بعثت و حدود هفت سال به هجرت مانده بود . عمر بن خطاب در آن زمان مردى بيست و شش ساله بود . نيرومند و توانا و ميان مردم سرآمد همگنان . از تربيت شدگان عصر خود بود و در آن زمان خواندن و نوشتن هم مىدانست . « 37 » در آن روزها ، پس از پنج شش سال تبليغ ، هنوز گروه مسلمانان اندك بود . هشتاد و سه تن از همان گروه اندك هم بر اثر شكنجه و خشونت مردم مكه ، شهر و ديار را رها كرده و به حبشه مهاجرت نموده و در پناه نجاشى قرار گرفته بودند . بقيه كه سى و نه تن مرد و يك تن زن بودند ناچار كيش تازهء خود را از مردم پنهان مىداشتند . مراسم مذهبى را ، پنهانى به جاى آورده و گاهى حتى دور از چشم كسان نزديك خود آيات قرآنى را مىآموختند و مىخواندند .
پيامبر اكرم در آن هنگام مدتى بود كه در خانهء « پسر ارقم » به سر مىبرد .
افسوس كه دقايق باريكى از اين مبارزهء نهانى همچنان پنهان مانده است . تكاپو و تلاش پنهانى در مكّه ادامه داشت . مهاجران نيز در حبشه كوششى فراوان داشتند .
قريش دست از تكاپو بر نداشتند ، حتى كسانى را به طلب مهاجران به حبشه فرستادند كه سرانجام نامراد از آنجا بازگشتند . در مكه نيز از هيچ خشونتى دربارهء پيامبر و يارانش دريغ نداشتند . خلاصه ، هياهو و جنجال قريش بالا گرفته بود .
در آن آشوب و غوغا ، روزى عمر تصميم گرفت پيغمبر خدا را بكشد و با كشتن او بدان آشوب و غوغا پايان بخشد . او مردى با اراده و متعصب بود . از او در مكّه كسى بلندتر نبود . بعدها وقتى در مدينه مسجدى ساخته بودند ، عمر كه وارد مسجد
هامش
( 37 ) ابن سعد 3 : 1 / 192 ، بلاذرى 580 .