تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ قرآن ( فارسى ) — صفحة 242

مساهمون:

ص٢٤٢
چنان كه خداوند وصفشان فرموده ، چشمانشان پر اشك مىشد و پوست بدنشان مىلرزيد « 15 » . خداوند خود فرموده بود :
« تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ثُمَّ تَلِينُ جُلُودُهُمْ وَ قُلُوبُهُمْ إِلى ذِكْرِ اللَّهِ
( 39 : 23 ) خدا ترسان را از تلاوت قرآن لرزه بر اندام افتد ، سپس به ذكر خدا تن‌ها و دلشان آرام يابد » . اين حال صحابه بود و از آن پس مردم خدا ترس چنين مىكنند . طبيعى است وقتى مردى تازه مسلمان مىشد ، همان آغاز بايد كه قرآن مىآموخت تا نماز واجب را بگزارد و براى اداى زكات و روزه و نماز و وضو و شناخت حلال و حرام ، احكام شرع را بياموزد ، تا اينها علامت اسلامش باشد . يعنى تحوّل فكرى و اجتماعى بيابد و ارزشهاى تازه‌اى ملاك و ضابطهء زندگيش گردد . بنا بر اين از همان آغاز ، تعليم قرآن و فقه براى او دربايست بود . به اضافه كه حفظ و قرائت قرآن ثوابى عظيم و پاداشى نيك و پايگاهى و الا داشت . اين بود كه بيشتر مسلمانان در آن روزها قرآن را حفظ داشتند . در آغاز ، رسول خدا خود به صحابه و به نو مسلمانان آموزش قرآن مىداد . و وقتى جامعهء اسلامى توسعهء بيشترى يافت ، طبيعى است كه پيامبر ديگر نمىرسيد كه كار تعليم و تربيت اجتماع را در مورد فرد فرد ، شخصا به عهده بگيرد . اين بود كه عده‌اى را براى اين كار معين كرده بود . اين كسان بيشتر قاريان قرآن بودند كه كتاب خدا را مىدانستند ، حلال و حرام را مىشناختند و احكام شرع را آگاه بودند . اينان مردم زاهد و برگزيدهء آن زمان را تشكيل مىدادند . تعداد صحابه را به شماره‌هاى بسيار مختلفى ذكر كرده‌اند . گروهى ميان 3500 تن تا 124 هزار نفر به تعداد انبياء « 16 » ، كه البته عدد درست آن بستگى به تعريفى دارد كه از صحابى داشته باشيم و بررسى دقيقى كه انجام شود . اما مسلمانان مدينه را به هنگام رحلت
هامش
( 15 ) المرشد الوجيز 207 . ( 16 ) كتانى 2 : 405 ، مىگويند در حجة الوداع پيامبر اكرم به 450 هزار مسلمان خطاب كرده است ، ولى شايد بشود اطمينان كرد كه بيش از يكصد هزار صحابى هر يك كم يا زياد ، چيزى از پيامبر اكرم باز گفته‌اند . مقدمهء دكتر حميد اللّه بر ترجمهء فرانسهء قرآن ، ص 13 ح 11 ، به نقل از اصابهء ابن حجر 1 : 3 ، كه او از اين ابى زرعه بازگفته است ، حدود 114 هزار نفر : اختصار علوم الحديث ابن كثير 224 .
تاريخ قرآن ( فارسى ) — صفحة 242 | محمود راميار