باش كه آنها روى دل مىگردانند تا خود را پنهان دارند . آگاه باش كه هر چند سر در جامهء خود بپيچند ، خدا پنهان و آشكار را مىداند كه خداوند بر درون دلها آگاه است » ( 11 : 5 ) .
از اين نمونهها فراوان است و همهء آنها استقامت و پايدارى محمد ( ص ) را در انجام تكليف رسالت ، و عناد و لجاج مشركان را در قبول سخن حق ، و علوّ و رفعت كلام الهى و نفوذ و اثر پيام خدائى را مىرساند .
باز نمونهء ديگرى را در تاريخ ببينيم : روزهائى بود كه حمزه عموى پيامبر ، اسلام آورده بود . قريش سخت به نگرانى افتاده بود . هر روز خبرى تازه از مسلمانان و مسلمانى مىرسيد . هر روز انسان تازهاى به گروه اندك مسلمانان ملحق مىشد . اين مرتبه يكى از بزرگان بنى هاشم پشت گرمى تازهاى به پيامبر داده بود . در جمع بزرگان قريش سخن از اين خبر بزرگ بود . هر كس چيزى مىگفت و رأئى مىزد .
عتبة بن ربيعه ( م 2 ه ) از بزرگان قريش كه مردى خوش سخن و عجيب بيان و بليغ كلام بود « 7 » در آن جمع گفت : بگذاريد من با محمد ( ص ) سخن بگويم . شايد بپذيرد و دست از اين آئين بردارد ، قريش كه به دم گرم و سخن نرم عتبه معتقد بود پذيرفت و او روانهء مسجد شد . نخست پيامبر را به گرمى ستود . سپس او را به ترك دعوت تشويق كرد و ثروت و رياست ، و زعامت و طبابت قوم را به وى پيشنهاد كرد .
وقتى عتبه از سخن فرو ماند پيامبر فرمود : آيا سخنانت تمام شد ؟ عتبه گفت : بله .
آن گاه پيامبر آغاز سورهء فصلت يا سجده را بر او خواند . عتبه خاموش و مسحور دستها را پشت سر زده و سر را بر آن تكيه داده ، به آيات قرآن گوش مىكرد . تا به آيهء سى و هفتم رسيد . پيامبر سر به سجده برد و بعد به عتبه گفت : ابو وليد ، شنيدى آنچه بايد بشنوى . اين تو و آن آيات .
عتبه برخاست و برگشت . يارانش كه او را ديدند به هم مىگفتند : سوگند به خدا كه ابو وليد نه چنان آمد كه رفته بود . وقتى نشست يارانش پرسيدند : بر تو چه گذشت ؟
او پاسخ داد : سخنى شنيدم كه هرگز مانندش را نشنيده بودم . به خدا كه نه شعر است و نه سحر است و نه كهانت . اى مردم قريش ! از من بشنويد و او را رها كنيد .
چه بسا كه با اين سخنانى كه من شنيدهام خبر بزرگى به پا شود . اگر عرب بر او چيره
هامش
( 7 ) اعجاز القرآن ، باقلانى 28 .