بيشترى مىيافت وليد نرمتر و كوچكتر مىشد . تا سرانجام به آيهء سيزدهم رسيد :
« فَإِنْ أَعْرَضُوا فَقُلْ أَنْذَرْتُكُمْ صاعِقَةً مِثْلَ صاعِقَةِ عادٍ وَ ثَمُودَ »
. در اينجا ديگر حال وليد دگرگون شد . لرزهاى بر او افتاد كه از خود بى خود گرديد . مجلس بهم خورد و جماعت متفرق شدند . پس از اين حادثه ، عدهاى پيش وليد آمده گله آغاز كردند كه ما چنين انتظارى از تو نداشتيم . ما را سرافگنده و رسوا ساختى . او كمى به فكر رفت و بعد گفت : نه ! شما مىدانيد كه من از كسى نمىترسم و طمعى هم ندارم .
مىدانيد كه مردى سخن شناسم . اما سخنانى كه از محمد ( ص ) شنيدم شباهتى به سخنان ديگر ندارد ، سخنى است جذّاب و دلكش . نه شعرش مىتوان گفت نه نثر ، پر مغز است و عميق .
همانجا و يا جاى ديگرى اضافه كرده بود : سخن او را شيرينى و جادوئى است كه اوج آن باثمر و سخن عاديش پر اثر است . اين كلام اوج خواهد گرفت و چيزى بر او برترى نخواهد يافت .
به هر حال ، قريش به دو اصرار ورزيدند كه چيزى دربارهء سخنان محمد ( ص ) بگويد تا آنها بتوانند ميان مردم تبليغ كنند . او گفت : اگر ناگزيرم مىسازيد كه در اين باره قضاوتى كرده و سخنى بگويم سه روز مهلتم بدهيد تا فكرى بكنم .
پس از سه روز كه نزد وى آمدند وليد گفت : سخنان محمد ( ص ) سحر و جادو است كه دلها را مىفريبد « 6 » .
مشركان از آن پس به راهنمائى وليد ، قرآن را سحر و جادو ناميده از شنيدن آن پرهيز مىكردند و مردم را نيز از گوش دادن بدان منع مىنمودند . وقتى هم كه پيامبر خدا در مسجد الحرام به تلاوت قرآن مىپرداخت ، آوازها را بلند كرده و كف مىزدند تا ديگران صداى آن حضرت را نشنوند . چنين بود كه خداوند فرمود :
« كافران به مردم مىگويند كه بدين قرآن گوش ندهيد و در آن لغو و باطل مىافگنند تا مگر بر آن پيروز شوند » ( 41 : 26 ) .
گاهى هم بود كه وقتى پيامبر نزديك كعبه مردم را به اسلام دعوت مىكرد و آيات قرآن را بر آنها مىخواند ، سخنوران عرب كه مىخواستند از جلو آن حضرت بگذرند خم مىشدند كه ديده و شناخته نشوند . چنان كه خداوند مىفرمايد : « آگاه
هامش
( 6 ) ابن هشام 1 : 288 ، كامل ابن اثير 2 ، 26 ، سيرهء شامى 2 : 472 . اين قضيه به گونههاى مختلف نقل شده است .