اما واقعا صرف نظر از قواعد و ضوابط حديثى ، و جدا از اصل عصمت و طهارت انبياء ، و به دور از اعتقاد و ايمان ، آيا عقل باور مىكند كه محمد ( ص ) ، محمدى كه همهء خون و رگش طى سالهاى دراز ، مداوم و پى در پى ، در پى شكست اصنام مىجنبيد ، ناگهان و به طرفة العينى همه چيز را فراموش كند و بتان را شفيع بشناسد و بر خدا افتراء بندد ؟ آيا ديگر محمد ( ص ) هم حقيقت كفر و كافرى را نمىشناخت و دستاموز شيطان شده بود ؟ ( العياذ باللّه ) . چگونه ممكن است پيامبر كه آن همه مبارزه داشت و هرگز كسى نگفته كه سرى به كرنش نزد بتى خم كرده باشد و خمير مايهء اصلى دعوت او و ركن اساسى رسالت او ، دعوت و تبليغ به توحيد و مبارزه با شرك و بت پرستى بوده ، ناگهان براى آنها چنان پايگاه بلندى قائل شود كه اميد به شفاعت آنها را نزد خدا بپذيرد ! صرف نظر از وحى و نبوت ، يك چنين خطائى از هيچ زمامدارى و مردمدارى بخشودنى نيست . چگونه مىتوان پذيرفت كه پيامبرى راستين و صديق و امين يك چنان لغزش سنگينى داشته باشد . غير از آن ، در مورد يارانش چه فكر كنيم ؟ آنها چگونه مىتوانستند چنين ادّعائى را باور دارند كه پيامبر يكباره اساس دعوتش را فراموش كند ، با دشمن بسازد و در همان روز اين سازش را درهم ريزد ، و آنها همچنان بر ايمان محكم خود چون كوه پايدار و استوار بمانند . اگر چنين چيزى بود ، دشمنان ساكت مىنشستند ؟ مشركان مكّه يك چنين حادثهء عظيمى را به سكوت برگذار كرده و ديگر به روى مبارك بزرگوارانهء خود نمىآوردند ؟ آنها ، در احتجاجات سهمگين و بىپروايانهء خود ، ديگر دم از يك چنين دمدمى مزاجى و هوسناكى نمىزدند و به رخ مسلمانانى كه هر روز بيشتر مىشدند نمىكشيدند ؟ . . . و اگر چنين كرده بودند ممكن بود براى بعديها بازگو نشود ؟ . . . مگر دارو دستهء ابوسفيان چند سال بعد از پيامبر حاكم مطلق قلمرو اسلامى نشدند ؟ يك چنين اعتراضى از دهان آنها ، كه هزار پيرايه بر اسلام بستهاند ، به آسانى ممكن بود شنيده شود . اصولا گفتن اين سخن از دهان مبارك پيامبر ، تسلّطى بود كه به مشركان داده مىشد . آنها بدين سهولت از آن مىگذشتند ؟ يهود را چه مىگوئيد ؟ آنها چه حجّت عظيمى بر عليه اسلام و مسلمانها مىيافتند . به هر طرف كه بنگرى ، به هر جانب قضيه كه نگاه كنى ، دليلى محكم و استوار بر بطلان اساسى اين افسانه مىبينى .
تاريخ قرآن ( فارسى ) — صفحة 163
مساهمون: محمود راميار
ص١٦٣